ای عشق به شوقِ تو گذر می کنم از خویش

آخر چه چیز را می خواهی از من پنهان کنی؟

احساست یا نگرانی هایت یا دلتنگی هایت؟ کدام؟ از چه می ترسی؟ از عشق؟

تو را بهتر از خودت می شناسم!نمی شناسم؟

و خودت هم بهتر می دانی هیچ کس به اندازۀ تو از دلم و ناگفته هایم خبر ندارد!

حال می خواهی با من صادق باشی یا نه! حال می خواهی سکوت کنی یا نه!

آنقدر دلم با تو آشناست که

حتی اگر جاهایی کُمِیت صداقتت هم لنگ بزند با من هستی.

فقط این میان یک چیز دارد به لبۀ خطر نزدیک می شود

و آن قلبی است که دیگر نمی تواند درد را تحمل کند!

آتش می گیرد! می سوزد! تیر می کشد! و درد به آن چنگ انداخته بی رحمانه!

این دل را مدام امتحان نکن و به بازی نگیر

به راحتی می تواند کم آورد و از حرکت بایستد.

آخر چه چیز در توست که حتی سلام ساده ات هم آرامم می کند؟!

می ترسم روزی نباشم و کسی نباشد که مثل من هوای خودت و دلت را داشته باشد..

تو را به خدایم می سپارم.در نبودم خیلی مراقب وجود نازنینت باش.

پر از سروده برای تو ام اما بعضی ثانیه های بی قرار مجال نمی دهند.

آخر چرا من اینقدر تو را دوست دارم که می دانی و می دانم!می دانم و می دانی!

قدر خودت را بدان که این طور زیبا در دلم جا گرفته ای.

بگذار حس کنم که کنارم هستی نه این که از دور هوایم را داری.

نمی توانم هر روز به جایی بیایم که مرا به رسیدن نزدیک می کند و تمام.

قلبت بهتر از تو می داند که چقدر برایم عزیزی...! دلتنگت خواهم ماند.

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩۳ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ توسط م.ب | نظرات ()



      قالب ساز آنلاین