ای عشق به شوقِ تو گذر می کنم از خویش

دیشب پدرم سر سفره گفت که حال یکی از عزیزانم خوب نیست

و مریضی اش بدتر شده.و دیروز سراغ تو را می گرفت.

سابقه نداشت؛ ناخوداگاه بغضم شکست و اشک هایم سرازیر شد.

اهل گریه در جمع نبودم.حس کردم همه از حرکتم شوکه شدند.

دقایقی سکوت شد.و دوباره پدرم از حال آن بنده خدا گفت.

حتماً یکی دو روز دیگر می روم و جویای حالش می شوم.

یاد دفعه قبل که به دیدنش رفته بودم می افتم،دلم می لرزد.

وقتی که پانسمان زخم هایش را عوض می کردند از درد،

دستانم را بیشتر در دستان نحیف و سردش می فشرد.

خدایا! شفای تمام دردمندان باش.

نوشته شده در پنجشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩۳ساعت ٦:٢٤ ‎ق.ظ توسط م.ب | نظرات ()



      قالب ساز آنلاین