ای عشق به شوقِ تو گذر می کنم از خویش

دیروز به خاطر گریه های صبحم و روزه بودنم و بیماری ام  قدرت این را نداشتم که از روی

تخت بلند شوم.حتی نیم خیز که می شدم دوباره سرگیجه!وروجکم آمد کنار تخت و در

حالی که شادی در صدایش موج می زد گفت:«مامانی؟».چشمانم را باز کردم و گفتم:

«جانم؟».دیدم لبخند می زند فهمیدم شیطنتش گل کرده.

ــ مامانی روزه ای؟ضعف کردی؟

ــ آره پسرم.

ــ خب پاشو یه چیزی بخور!

ــ نه!!اون وقت روزه ام باطل میشه!

با شیطنت خندید و گفت:« الان میرم برات انگور میارم!»

دوباره چشمانم را بستم.انگار یک لحظه خوابم برد.

ــ مامانی؟منو ببین!انگور!!

ــ نه..!!

وروجک با آن زور کودکانه اش سرم را نگه داشت و سعی کرد انگور را توی دهانم فرو کند.

و وقتی می دید من سرم را این ور و آن ور می کنم بیشتر لذت می برد.

همین شادی ها فانوس قلبم است...

نوشته شده در پنجشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩۳ساعت ٦:٠۸ ‎ق.ظ توسط م.ب | نظرات ()



      قالب ساز آنلاین