ای عشق به شوقِ تو گذر می کنم از خویش

خدایا...!

چقدر احساس بی پناهی می کنم

جلو تر بیا.می دانم از رگ گردن نزدیک تری..اما نزدیک تر بیا سر روی شانه ات بگذارم

گره های پر هق هقم را با دستانت باز کنی

بعد به مهربانی همیشگی ات مرا محکم در آغوش بکشی

فریاد بزنم و نگاهم کنی...ضجه بزنم و نگاهم کنی...سکوت کنم و نگاهم کنی...

بعد از دست بروم...بروم.

نام تو بردم لبم آتش گرفت..دلم آتش گرفت..قلبم آتش گرفت..جانم آتش گرفت..

خدا تا کجا؟تا کجا می کشانی ام؟دل مستمندم ای جان!به لبت نیاز دارد..به هوای...

خدا کو تا شب قدر؟چرا گریه های من را الان جاری کردی..؟

چقدر احساس می کنم دورم خالی شده..همه رو ازم دور کردی..بس نیست؟

بس نیست این همه پریشانی؟باز می خواهی بنشینی و بشنوی؟

دلم رو بردی..غصمو خوردی..اشکمو درآوردی اما...

باز صبوری..بازم دوری..داری منو می کُشی این جوری..گریه کردم با این اشکام..داری...

رحمی به حالم...شکسته بالم...رویای دلم...به مادرم زهرا قسم...خدا...!

تو که گنجشگ ها را می شناسی!اصلاً سکوت می کنم تا آتش بگیرم...و تمام.

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩۳ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ توسط م.ب | نظرات ()



      قالب ساز آنلاین