ای عشق به شوقِ تو گذر می کنم از خویش

خدایا....!

در مقابلت خیلی احساس خردی و بیچارگی می کنم.

نمی دانم می خواهی با من چه کار کنی.

حس می کنم بندگانت را فرستاده ای تا مرا به خودم آورند.

این روزها چقدر از سوی بندگانت کوبیده می شوم.انگار داری تنبیه ام می کنی.

اما خدا از تو فقط چشمانم مهربانی هایت را می بیند.

می ترسم!خدایا قلبم درد می کند. باز دردها به سراغم آمده.

می بینم هر روز داری شکسته ترم می کنی.از من چه می خواهی بسازی؟

می خواهی ویرانم کنی و دوباره بسازی ام؟خدا همه اتصال هایم را می بُری؟

دست و دلم از امتحانات هر روزت می لرزد...

خدا مگر نمی گویی الا بذکر الله تطمئن القلوب ؟پس..قبول.اما چرا اینقدر می ترسم..

دارم از حس غریبی قالب تهی می کنم..چرا آرام نمی شوم؟

نفسم به شماره افتاده...

قفسه سینه ام سنگین شده..

قلبم دارد از جا کنده می شود!

چشانم را می بندم سرم به دوران می افتد..این زخم های کهنه...خدایا...!

 

می گویند: دل آشفته بودن دلیل کمی نیست!


نوشته شده در چهارشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩۳ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ توسط م.ب | نظرات ()



      قالب ساز آنلاین