ای عشق به شوقِ تو گذر می کنم از خویش

مرد زندگی می خواهی از حال دیشبم بشنوی؟پس گوش کن:

ــ « آره دیشب از دستت عصبانی شدم!داشتیم از مهمونی بر می گشتیم.

پسرت بهانه خوراکی رو گرفت؛چرا مرد زندگی؟! چرا تو باید عدم جای پارک رو بهانه کنی؟

درست!جای پارک نبود اما راه حل داشت!

تو مرد بودی؛نمی تونستی به این بهانه ازم بخوای که تو توی ماشین بشینی

و من ساعت یه ربع مونده به دوازده شب برم توی مغازه

و برای پسرمون خوراکی بخرم!یه مرد نباید به خودش اجازه بده زنش جورش رو بکشه!

درست شلوغ بود همه بیرون بودند و خرید و تفریح می کردند اما باز دلیل نمیشه!

نرفتم گفتم خودت برو.بهت برخورد!حرکت کردی.پسرت ناراحت شد قهر کرد.

دلم گرفت اما هیچ نگفتم..هیچ.سکوت کردم مثل همیشه!

پنجره ماشین رو پایین کشیدم سرم رو به دستم تکیه دادم و چشامو بستم

و گذاشتم باد شبانه که به صورتم می خورد کمی آتش عصبانیتم رو خنک کنه.

می دونی مرد زندگی...؟

من واسه نفرت و بدی ساخته نشدم.به خاطر خدا فراموش می کنم..! »

نوشته شده در چهارشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩۳ساعت ۳:٥٠ ‎ق.ظ توسط م.ب | نظرات ()



      قالب ساز آنلاین