ای عشق به شوقِ تو گذر می کنم از خویش

امروز جایی خواندم نوشته بود:

مادرم همیشه می گفت؛یک زن هرگز نباید وقت داشته باشد

باید دائم کار کند وگرنه به محض این که بیکار شود فوراً به عشق فکر خواهد کرد.

اما حرف من این است؛ چه مادر ساده دلی!

پس چرا من حتی کار هم که می کنم و سرم هم که شلوغ است یادش همراهم است؟!

پس چرا من هر کاری می کنم عشق همگام با من در کار کردن های روزانه ام قدم می زند؟

عشق که در جانت رسوخ کرد حتی کار حتی بیماری هم آن را از تو جدا نمی کند!!

باز هم سرگیجه...دنیا دور سرم می چرخد...دلم می خواهد چشانم را روی هم بگذارم اما

چاره ای نیست..چون گریزی از کار نیست از مسئولیت های زندگی.

بروم با پسرم قدم بزنم شاید نفسی تازه بگیرم البته اگر روزه جانی برایم بگذارد...

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٤ تیر ۱۳٩۳ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ توسط م.ب | نظرات ()



      قالب ساز آنلاین