ای عشق به شوقِ تو گذر می کنم از خویش

خودم هم نمی فهمم از این همه لج بازی ام.

آنقدر خسته ام که سر روی بالش بگذارم خوابم برده اما دوست دارم تا می توانم خواب را

پس بزنم.

از سحر که بیدارم دو سه باری ناخودآگاه در حین تایپ چشمانم رفت روی هم و دوباره

هشیار شدم.

از کم خوابی سرم گیج می رود اما باز دلم می خواهد آنقدر بنویسم

که این همه فکر قطار شده به ایستگاه سکون برسد.

چند ساعت دیگر که پسرم بیدار شود خرید دارم و شب، مهمانی و باز تکرار و تکرار و تکرار.

اما از شادی دیروز هنوز آنقدر پر انرژی ام که می توانم هر موج منفی ذهنم را پس بزنم.

یاد رمان استاد عشق افتادم. باید آنقدر محکم باشم که این کوه غم را جا به جا کنم!

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٤ تیر ۱۳٩۳ساعت ٧:۱۳ ‎ق.ظ توسط م.ب | نظرات ()



      قالب ساز آنلاین