ای عشق به شوقِ تو گذر می کنم از خویش

داشتم فیلم تماشا می کردم.از اتاقش بیرون آمد.

آرام به سمتم آمد دستانش را دور گردنم حقله کرد و محکم در آغوشم گرفت.

گفت:مامانی دلم خیلی برات تنگ شده بود.دوستت دارم.

با تعجب نگاهش کردم.ولی من که جایی نرفته بودم و او هم کنارم بود!

مادرانه محکم در آغوشم فشردم و صورتش را بوسیدم و سرش را نوازش کردم.

گفتم:ای جانم.منم خیلی دوستت دارم عزیزِ مامانی.

این همه مهرِ او برای تمام دنیایم بس است..

نوشته شده در چهارشنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩۳ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ توسط م.ب | نظرات ()



      قالب ساز آنلاین