ای عشق به شوقِ تو گذر می کنم از خویش

ظهر از مسافرت تهران برمی گشتیم.و قرار بود به مهمانی دیگری برویم.ماشین خانواده

همسرم جلوتر بودند و ما هم پشت سر.اما لحظه ای به خاطر ترافیک آنها را گم کردیم.در

تهران به این بزرگی هم که هر چه سعی می کنی راه را پیدا کنی بیشتر از مسیر دور

می شوی.همسرم به پدرش زنگ زد تا دوباره به مسیر برگردیم.توضیح های مکرر کلافه

اش کرده بود.گفت:«برمی گردیم خونه..!»حالم قابل وصف نبود!خیلی ناراحت

شدم.سعی کردم کنترل اوضاع را خودم به دست بگیرم.به همسر پدرم زنگ زدم و دوباره

آدرس را پرسیدم.مگر من چند بار به تهران آمده بودم؟!دوباره به همسرم آدرس را توضیح

دادم.باز چهارراهی را اشتباه رفتیم و دورتر شدیم.ترافیک و خستگی همه را کلافه کرده

بود.گفتم حداقل از یکی آدرس بپرس!قربان ایرانی جماعت بروم!!!از چهار پنج نفر آدرس

پرسیدیم هر کس یک چیزی می گفت و باز از مسیر اصلی دورتر شدیم.عصبانیت

همسرم را در سکوت به وضوح می دیدم.اما هیچ نگفتم تا خودش در آرامش تصمیم

بگیرد.دوباره گوشی اش زنگ خورد برنداشت.آرام گوشی را از روی داشبورد برداشتم.این

بار برادر همسرم بود گفت توضیح بدهم کدام خیابان هستیم.دقیق مسیرها را

گفتم.گفت ما از اونجا رد شدیم جایی ماشین را کنار می زنیم تا پیدا کنید و برسید و

دوباره کلی آدرس خیابان هایی را داد که اولین بار بود به گوشم می خورد.اما حافظه ام

خوب بود همه را به خاطر سپردم.سعی کردیم باز نشد.

خدای من..!!دیگر این بار خیلی عصبانی بودم!یعنی چهار مرد از پس پیدا کردن یک مسیر

بر نمی آیند؟!از همسرم با آرامش خواستم یک بار دیگر سعی کند.چهار راه را دور زد و

دوباره از آدرس قبلی حرکت کردیم.او حواسش به رانندگی بود و من چشمم به آدرس

مسیر و خیابان ها.مسیر به مسیر گفتم تا بالاخره بعدِ کلی سرگردانی بعد اذان مغرب به

ماشین پدر همسرم رسیدیم!

مثل همیشه صبوری  مسئله را حل کرد. اما هنوز هر بار یادم می افتد ناراحت می شوم

چهار نفر نتوانند کاری کنند و یک نفر نا آشنا جور بقیه را بکشد!

نوشته شده در دوشنبه ٢۳ تیر ۱۳٩۳ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ توسط م.ب | نظرات ()



      قالب ساز آنلاین