ای عشق به شوقِ تو گذر می کنم از خویش

می خواهم با خدا معامله کنم:

در خیابان داشتم قدم می زدم.باد گرمی که می وزید صورتم را می سوزاند.

چاره ای نداشتم باید برای کارهایم در این گرما بیرون می رفتم.

با این که باد گوشۀ چادرم را با خود می برد اما از حرارت، اسم باد بر آن نمی دیدم.

آنقدر به آنچه از حضرت زهرا گرفته ام افتخار می کنم که گرما برایم بی معنا می شود

و سرم را به زیر می اندازم و با سر انگشتانم کنارۀ چادرم را نوازش می کنم

در گوش بادی که چادرم را به پرواز درآورده زمزمه می کنم:

باد زیبای نوازشگر شاهد باش که به حرمت زیبایی ها دارم گرما را تحمل می کنم

پس به خدا بگو با این وجود باز هم سوزندگی آتش جهنم را خواهم دید..؟!

بگو خدایا معامله می کنم صبر این حرارت ها در برابر خنکای کوچکی از بهشت.....

نوشته شده در دوشنبه ٢۳ تیر ۱۳٩۳ساعت ۸:٤٧ ‎ق.ظ توسط م.ب | نظرات ()



      قالب ساز آنلاین