ای عشق به شوقِ تو گذر می کنم از خویش

دیشب مهمان داشتم. از خستگی انگار کمرم داشت تا می شد.مهمانان هم تا

توانستند مهمان گری کردند و به سختی از کمکی دریغ نکردند.سفره که پهن شد و اذان

گفته شد تا دیدم حواسشان نیست رفتم اتاقم و روی تختم دراز کشیدم.چقدر هم هوا

گرم بود نه کولر جواب می داد نه پنجره هایی که باز بود.تا ده دقیقه یک ربع کسی

متوجه نبودم نشد.حتی همسرم که تازه از کار برگشته بود نیامد حداقل سلامی!اشکال

ندارد همه روزه اند و خسته.خنده ام گرفته بود!با خودم گفتم:« ببین بندگان خدا رو روزه

برده!صبر کن افطار کنند کم کم چشمشون باز میشه!»الهی فدایش شوم اول پسرم

متوجه شد گفت:«مامان همه اومدند!بیا!»از صدای پسرم،همسرم فهمید و سراغی

گرفت.این همه ظرف را مجبور شدم خودم بشویم.به سختی خودم را سرپا نگه داشته

بودم.چقدر جالب که همیشه مهمانانم شرایط کمک کردن به میزبان را ندارند.

ارزش این مهمانی در چه بود؟این که توانستم به روزه داران افطاری دهم و ساعاتی

خوش باشند و شاهد دیدن شادی شان باشم.ارزش این روزه چطور می تواند باشد که

آنقدر گرسنگی بکشند بعد آنقدر بخورند که نتوانند بلند شوند به بندۀ خدایی کمک کنند!

خستگی و گرما و چیز دیگر بهانه خوبی نیست.مگر من گرمم نشده بود؟مگر خسته

نبودم؟شب قبلش خیلی کم خوابیده بودم آن هم با آن دردها،فقط توانستم ظهر یک

ساعتی بخوابم.دیشب هم تا ساعت دو بیدار بودم.می ترسیدم از خستگی خانواده ام

خواب بمانند.

برای فردا هم باید مهمانی دهم.

نوشته شده در دوشنبه ٢۳ تیر ۱۳٩۳ساعت ٧:۳٦ ‎ق.ظ توسط م.ب | نظرات ()



      قالب ساز آنلاین