ای عشق به شوقِ تو گذر می کنم از خویش

خودت که حضورت را از من دریغ می کنی

دارم با یادت حرف می زنم...

دلم می سوزد برای خاطرت که باید شنونده این همه درد دل باشد!

می دانی!خوب هم می دانی که می توانی با یک سلام ساده کمی تسکین باشی.

می دانی که آنقدر لجبازم که می توانم خودم را هم به فراموشی بسپارم.

می دانم که می توانم آنقدر به این همه دلتنگی لج کنم که دست از نوشتن بردارم.

می دانم که می توانم آنقدر بد شوم که همه چیز را بی پاسخ رها کنم و بروم.

اما یادت باشد آنقدر از خاطرِ عزیزت لبریزم که از دلم بیرون نخواهی رفت!

شنیده ای برای همه جان عزیز است اما حتی با تو مهربان تر از خودم هستم.

خدایا آخر مرا چه می شود اسم این را چه می توانم بگذارم..؟!

باور کن به حدی دلتنگت هستم...

که به درون قلبم راه یابی متحیر می شوی!به حدی دلتنگ

که کم بیاورم دیگر نیستم که  بتوانم بیایم ببینم جوابم را داده ای یا نه!

شنیده ای؟ناگهان چقدر زود دیر می شود...نگذار.....

خدایا دلم می خواهد با تو در جادۀ شب قدم بزنم و برایم خدایی کنی و مهربانی..

خدایا می بینی چقدر خسته ام...دستم را بگیر..داری با من چه می کنی خدا؟

آه.......

نوشته شده در دوشنبه ٢۳ تیر ۱۳٩۳ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ توسط م.ب | نظرات ()



      قالب ساز آنلاین