ای عشق به شوقِ تو گذر می کنم از خویش

وروجکم چشمش به تلویزیون بود و کارتون تماشا می کرد.

خیلی خسته بودم دلم آرامش می خواست حرف می خواست نوازش.

خم شدم سرم را روی پاهای کوچک پسرم گذاشتم و چشمانم را بستم..

پسرم با تعجب گفت:اِ...مگه من مامانتم که سرتو رو پام می ذاری؟؟!!

همان طور که چشمانم بسته بود گفتم:آره..مامانی؟..مامانی؟..دوسِت دارم..خوابم میاد!

خندید و کودکانه و با منطق معصومانۀ خودش شروع کرد به نوازش موهایم..

من هم خودم را به آرامش نوازش های مرد کوچکم سپردم.....

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩۳ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ توسط م.ب | نظرات ()



      قالب ساز آنلاین