ای عشق به شوقِ تو گذر می کنم از خویش

آسوده از همه چیز باز به حرف تو فکر کردم که برای خودت زندگی کن سخت نگیر و بگذر.

با پسرم آنقدر دور اتاق دویدیم و همدیگر را دنبال کردیم که خنده های کودکانه اش گوشم را

نوازش می داد.یکی از دلخوشی های زندگی ام همین است شاد کردن فرزندم.

با این که حالم خوب نبود و بدتر می شدم اما آنقدر دنبالش کردم که خسته شد.بعد گفت:

ــ مامان بیا قطار بازی!لبخندی زدم و پشت بلوزم را گرفت و با صدای قطار حرکت کردیم.

از سرعتم گرفتنم خوشش آمد و لحظه ای حواسش پرت شد شانه اش خورد به تلویزیون.

الهی فدایش شوم خیلی درد داشت چون گریه کرد در آغوشش کشیدم و با خندۀ و شوخی

درد را از یادش بردم.خوش به حال بچه ها که زود همه چیز را فراموش می کنند..

ای کاش من هم به تلویزیون می خوردم شانه ام درد می گرفت گریه می کردم و کسی...

نوشته شده در یکشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩۳ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ توسط م.ب | نظرات ()



      قالب ساز آنلاین