ای عشق به شوقِ تو گذر می کنم از خویش

از دیشب سردرد شدید دارم به سختی کمی خوابم برد.

الانم باز شروع شده.کلافه ام کرده

دیشب کتاب روانشناسی مطالعه می کردم.کتابی درباره هدفمند زندگی کردن!

نوشته بود چرا افراد فکر می کنند تمام اتفاقات بد برای آنها می افتد؟می گویند چرا من؟!

سوالی که حتی خود من بارها که مشکلات فشار می آورد با خود تکرار می کنم.

گفته بود این بدترین سوالی است که بدبختی و نا امیدی را تضمین می کند.

خب،آره درست می گفت!اما با کدام دلخوشی می توان با تلخی ها لبخند زد..؟!کدام؟!

دیروز از دست خانواده عصبانی شدم عصبانی ام کردند ناراحتم کردند..!

به قول این کتاب می توانستی نگذاری عصبانی ات کنند!خب دارم تمرین می کنم.

نویسند کتاب می گفت به جای این که مجموعه از اتفاقات ناگوار را که دوست نداری

مشکلات و بدبختی ببینی باید با خودت بگویی من از این اتفاق و مشکل چه درسی

می گیرم؟این چه چیز به من یاد می دهد؟چه تجربه ای به من اضافه شد؟یعنی امید!!!

خب،قبول!درسته!به این هم فکر می کنم و به نتایج خوبی هم می رسم!

اما الان بلد نیستم!این درد کلافه ام کرده!به ندای قلبت گوش کن!کدام ندای قلب؟کدام؟!

نوشته شده در یکشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩۳ساعت ٦:٥٥ ‎ق.ظ توسط م.ب | نظرات ()



      قالب ساز آنلاین