ای عشق به شوقِ تو گذر می کنم از خویش

گفت:مامانی بیا تو عروس باش منم داماد!با هم بازی کنیم.

گفتم:باشه.

گفت:ولی تو که لباس عروس نداری؟

شال سفیدم را سرم انداختم و گفتم:حال مثل عروس ها شدم!لبخند کودکانه ای زد.

روی تخت نشست.ژست راننده ها را گرفت و خواست من هم کنارش بنشینم.

گفت:زود بریم سالن مهمونا منتظرند ما بیایم.

چقدر بازی کردیم و خندیدیم .و من،غرق در شادی مادرانه چقدر از خنده هایش لذت بردم.

نوشته شده در چهارشنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩۳ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ توسط م.ب | نظرات ()



      قالب ساز آنلاین