ای عشق به شوقِ تو گذر می کنم از خویش

الهی..الان رفتم دیدم وروجک من وسط اسباب بازی هایش خوابش برده.

صبح حال عجیبی داشتم.یک ربع به هشت بیدار شدم پشت میزم نشستم و موسیقی

گوش دادم و شعر خواندم و اشک ریختم.شعر خواندم و اشک ریختم.نمی دانم چرا آرام نمی

شدم؟!دوباره نزدیکی های ظهر اشک آمد سراغم.و باز چند ساعت پیش هم همان حال

دگرگون!نمی دانم مرا چه می شود؟!

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩۳ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ توسط م.ب | نظرات ()



      قالب ساز آنلاین