ای عشق به شوقِ تو گذر می کنم از خویش

از وروجکم پرسیدم:پسرم چی دوست داری نهار برات درست کنم؟

با شوق گفت:ماکارونی!

ساعت یک و نیم ظهر بود و ماکارونی آماده.هنوز از همسرم خبری نبود.

وروجکم وقتی دید صدای چیدن میز می آید بلند گفت:

ــ تا بابا نیاد من غذا نمی خورم!!

ــ نه فدات شم.منم دارم میز رو می چینم تا چند دقیقه دیگه بابا پیداش میشه.

خبری نشد.میز را چیده و ماکارونی را هم در بشقاب ها کشیده بودم.سرد شد.

 خیلی مشغله اش بیشتر شده.می دانم خودش هم خسته شده از این همه کار.

گوشی ام را برداشتم و شماره را گرفتم.گفت توی راه است دارد می رسد.

ساعت و دو نیم زنگ زدند پسرم دوید سمت در.از دیدن پدرش ذوق کرد.

از تلویزیون فیلمی خارجی به نام انعکاس رنگین کمان را نشان می داد.

خیلی زیبا بود.خدای من..!صحنه ای که پسر از سرطان خون می میرد قلبم..

قلبم خیلی درد گرفت.خدای من..قلبم چرا اینقدر ضعیف شده؟چند روز هست درد دارم..

آدمی نبودم که از تماشای فیلم قلبم درد بگیرد!به سختی نهارم را ادامه دادم..

بعد نهار بی صدا سر یخچال رفته و قرص قلبم را خوردم و خوابیدم تا بهتر شوم.

بخشی از آهنگ زیبایی که آن پسر جوان در فیلم ساخته بود در ذهنم ماند:

رنگین کمان آه می کشد

...

به تنهایی

در آن پایین ایستاده ام

کنارِ رنگین کمانِ پنهانی ام...

دلم خیلی برای باران تنگ شده چه برسد رنگین کمان!پاییز آمده پس چرا باران..؟!

 

نوشته شده در دوشنبه ٧ مهر ۱۳٩۳ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ توسط م.ب | نظرات ()



      قالب ساز آنلاین