ای عشق به شوقِ تو گذر می کنم از خویش

دیروز عصر چقدر جو سنگین بود.همه گریه می کردند و خیلی ناراحت بودند.

همه مستاصل و نگران. اما الان وقت گریه نبود باید محکم باشم!یک قطره هم اشک

نریختم.رفتم پدرم را در آغوش کشیدم.اشک هایش را با سر انگشتانم پاک کردم.

دستمال کاغذی دست مادرم دادم.دوباره پدرم را بغل کردم و دلداری اش دادم..

چند بار تلفن زنگ خورد.عصبانی اش کردند؛و متعاقباً من هم برای پدرم عصبانی

شدم.حرف زدم.از طرفی امیدواری می دادم از طرفی عصبانی جواب می دادم.

این آدم های مغرور بی انصاف..! آخر که چه؟! نشسته اند جای خدا تصمیم می گیرند!!

بعد از این که اوضاع را آرام  کردم،دقایقی بعد درد تمام قفسه سینه ام را گرفت..

قلبم به شدت درد گرفت.بدون این که به کسی بگویم خستگی را برای خواب بهانه کردم

بالشی برداشته گوشه ای رفتم و دراز کشیدم.

درد بدی چنگ انداخته بود.نفس کم آورده بودم.سعی کردم آرام نفس بکشم..

قدرت این را نداشتم بروم و قرصم را بخورم.

چشم روی هم گذاشتم نمی دانم از هوش رفتم یا خوابم برد.

کمتر از یک ساعت مادرم صدایم کرد؛باید بیرون می رفتیم.بلند شده بهتر شده بودم.

تا بچه ها بیرون منتظر ماشین شوند قرصم را خورده و به آنها پیوستم.

شب برگشتم باز خستگی را بهانه کرده و بی شام خوابیدم.الان خوبم.

نوشته شده در دوشنبه ۳ شهریور ۱۳٩۳ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ توسط م.ب | نظرات ()



      قالب ساز آنلاین