ای عشق به شوقِ تو گذر می کنم از خویش

امروز خیلی درد قلبم اذیتم کرد...

اعتنایی نکردم هشت صبح بیدار شدم و باز تنها! به خودم لج کردم و با وجود گرسنگی

تا یازده که پسرم بیدار شد هیچ چیز نخوردم.

مشغول کارهای خانه شدم. اما دیگر نمی توانستم.

روی تختم دراز کشیدم.چشمانم را بستم و آرام نفس کشیدم تا قلبم بهتر شود.

اما درد در تمام قفسه سینه ام پیچیده بود.دست روی قلبم گذاشتم درد گرفت،برداشتم.

دقایقی چشم روی هم گذاشتم دوباره بلند شدم.تا آمدن همسرم باید ناهار می

گذاشتم.خیالم از غذا راحت شد.خورش داشتیم، فقط برنج گذاشتم.قرص قلبم را خوردم.

اذان زدند.وضو گرفته و چادری به سرم انداختم و به نماز ایستادم.

سلام نمازم تمام شد همسرم رسید.سفره را پهن کردم گفتم نمی خورم و صبحانه دیر

خوردم،می روم بخوابم.

درد قلبی خیلی خستگی می آورد؛چشم روی هم گذاشتم خوابم برد اما قرصم همیشه

باعث افت فشارم می شود.با این که دوی بعد از ظهر بود از سرما لرزیدم در خودم مچاله

شدم اما گرم نشدم.نیم خیز شده و پتو را رویم کشیدم و دوباره چشمانم رفت روی هم.

با سر و صدای بازی پسر و همسرم بیدار شدم.دو ساعتی خواب بودم.

یک ربع بعد همسرم از یکی از بستگانم خبر ناخوشایندی داد دوباره قلبم..

این روز ها چرا درد قلب رهایم نمی کند؟خسته ام..!گاهی به جایی می رسد که حس

می کنم دیگر آخرین ضربانش است..انگار همین روزها..

می خواهم بروم کمی قدم بزنم برای قلبم خوب است.

 

نوشته شده در چهارشنبه ۸ امرداد ۱۳٩۳ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ توسط م.ب | نظرات ()



      قالب ساز آنلاین