ای عشق به شوقِ تو گذر می کنم از خویش

به همسرم گفتم:نظرت چیه ما هم بریم مسافرت؟

توی سکوت به تلویزیون نگاه کرد؛این حرکتش را می شناختم یعنی جوابم منفی است.

گفت:وقتش رو ندارم..

فکر می کنی چه حالی پیدا کردم..؟نخواهم گفت!اصلاً ذره ای بروز ندادم..!

سریع به شوخی و با شادی گفتم:پس من و پسرم دو تایی با هم میریم مسافرت!

پسرم کوچکم لحظه ای بالا پرید و با هیجان گفت:مسافرت؟!آخ جون!!

ــ ولی پسرم ما که ماشین نداریم؟با چی بریم؟

ــ اشکال نداره... غذا درست می کنیم میذاریم تو سبد مسافرتی مون خاله ات و مامان

بزرگ رو هم خبر می کنیم با هم ناهار میریم پارک.یه سفر کوچیک..!

و هنوز هم نرفتیم..الهی.. از شب عید فطر تا الان پسرم مدام می پرسد مامانی پس کی

می ریم مسافرت؟ و من می گویم فردا..اما جداً فردا او را خواهم برد حتی اگر دو نفری..!

از درون چه حال بدی دارم...پر ابر بارانی...!

همین .. بقیه ساعات سپری شدۀ این چند روزم بماند......

 

نوشته شده در چهارشنبه ۸ امرداد ۱۳٩۳ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ توسط م.ب | نظرات ()



      قالب ساز آنلاین