ای عشق به شوقِ تو گذر می کنم از خویش

دیروز داشتم ظرف می شستم که صدای پسرم را شنیدم.رفتم به پذیرایی.

دیدم کنار پدرش ایستاده و بغض کرده گریه می کند.با تعجب گفتم:چی شده؟؟؟!

همسرم گفت:میخوام برم سرکار گریه می کنه میگه نرو..

دستانم را به سوی پسرم گشودم گفتم:الهی...!بیا بغل مامانی ببینم،قربون اشکات..

همان طور که به سمتم می آمد،همسرم در را باز کرده و رفت.

دستانش را دور گردنم انداخت و خودش را بهم چسباند.

به خودم فشردمش و نوازشش کردم.

گفتم:گریه نداره که پسر گلم!بابایی باید بره کار کنه تا بتونه چیزای خوب برات بخره.

دوباره بغض کرد.چندین بار بوسیدمش.دلم قرار نداشت.دوباره گفتم:

مامانی رو نگاه کن می دونی چیه؟الان کارامو انجام میدم با هم پیاده میریم خونۀ مامان

بزرگ افطار مهمونی. باشه؟

خوشحال شد ولی باز ازم جدا نشد.حالم اصلاً خوب نبود چند دقیقه پیش هم به سختی

کار می کردم.دلم خیلی گرفته بود.احساس به آرامش داشتم.

سرم را به پسرم تکیه دادم انگار اشک هایم می خواست راه بگیرد..نگذاشتم.

فقط بغض ها را فرو دادم و چشمانم را بستم و موهای پسرم را نوازش کردم.

چه آرامش دلنشینی بود به مرد کوچک زندگی ام تکیه کرده بودم...

یک ساعت بعد با وروجکم پیاده راه افتادیم.

خدای من روزه بودم و توانی نبود.هر چه می رفتم انگار نمی رسیدم.

ضربان قلبم به خاطر عطش بالا رفته بود و احساس تب می کردم.

حدود چهل و پنج دقیقه ای طول کشید تا به منزل مادرم رسیدم.پسرم چه خوشحال بود.

نوشته شده در یکشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩۳ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ توسط م.ب | نظرات ()



      قالب ساز آنلاین