ای عشق به شوقِ تو گذر می کنم از خویش

این قلم از ناگفته های زیاد به بغض رسیده

بغضی به سنگینی همین سکوت های تلخ دیروز و روزهای گذشته

این تلخی های بی صدا می ارزد به حرف زدن برای تو که کنارم هستی و نمی فهمی.

خفه می شوم.مثل همیشه خفه می شوم تا دردهایم آزارت ندهد .

درد چیزی نیست که بتوان به تصویر کشید یا به قلم آورد!

فقط

فقط خفه شدم و بی تابانه مشت به زمین کوبیدم..

رنگ به چهره نداشتم و نه قدرت حرف زدن..

اما خفه شدم و اجازه ندادم کسی مرا متهم به تظاهرِ به درد کند..!

چرا خدا صدایم را جواب نمی دهد؟

 

 

نوشته شده در شنبه ٢۸ تیر ۱۳٩۳ساعت ٤:٤٢ ‎ق.ظ توسط م.ب | نظرات ()



      قالب ساز آنلاین