ای عشق به شوقِ تو گذر می کنم از خویش

برای اولین امتحانم به دانشگاه رفته بودم.نیم ساعت به شروع امتحان مانده بود.

چقدر جمعیت دانشگاه بیشتر شده بود.همه دختر و پسر سرشان توی کتاب بود.

انگار همه با سرعت نور سعی داشتند در همان نیم ساعت کتاب را تمام کنند!مضحک بود.

اما من در آرامش کتاب قطورم در کیفم بود و در حال قدم زدن ایمیلم را چک می کردم.

فرصت نکرده بودم کارت ورود به جلسه بگیرم اما مهم نبود گیر می دادند جواب می دادم!

بیرون باد بود و بارها برگه سوال و پاسخنامه دانشجو ها را باد برد.

صحنۀ خنده داری بود یک بار هم باد کارت دانشجوی مرا انداخت!

بالاخره امتحان را دادم.نه می شود گفت سخت بود نه آسان. باید منتظر نتیجه بود.

نوشته شده در جمعه ۱٦ خرداد ۱۳٩۳ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ توسط م.ب | نظرات ()



      قالب ساز آنلاین