ای عشق به شوقِ تو گذر می کنم از خویش

سرگرمِ کار بودم که پسرم بی هوا پرسید:

ــ مامان! دوست داری اگه بزرگ شدی چه کاره بشی؟

از حرفش بی اراده با صدای بلند قهقهه زدم و گفتم:

ــ جانِ من؛ دیگه ازین بزرگتر؟! من خیلی وقته بزرگ شدم!

خودش هم با من خندید. قربان صدقه اش رفتم گفتم:

ــ خب تو دوست داری چی کاره بشی؟

ــ دانشمند! من میخوام دانشمند بشم!

شوکه بهش نگاه کردم اولین بار بود این حرف را می زد؛

چون اغلب شغل های دیگری را می گفت. یک حرفه را همیشه ثابت می گفت

تا به حال به دانشمند شدن فکر نکرده بود. خنده ام گرفت

خوشحال شدم چون حس می کردم از لحاظ فکری دارد رشد می کند.

انگار چیزی یادش افتاده باشد دوباره گفت:

ــ خب تو دوست داری چه کاره بشی؟

ــ من؟ خب هستم! من مادرم!

ــ نخیر! مادر که شغل نیست! یه چیز دیگه بگو!!

ــ من خانه دارم. البته نه یه خانه دارِ ساده!

با صدای بلند خندیدم و ادامه دادم:

ــ من یه شغلِ ثابت ندارم که عزیزِ من! همه فن حریفم نه یه خانه دار.

دوباره خندیدم کمی سر به سرش گذاشتم. دوباره سوال کرد. آخرش گفتم:

ــ هنرمند.

هر دو باهم به توافق رسیدیم. یک هنرمند در کنارِ یک دانشمند کوچولو.. قلب

نوشته شده در شنبه ٢٥ آذر ۱۳٩٦ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ توسط م.ب | نظرات ()

وقتی خانه رسیدم، اول از همه خسته روی تختم ولو شدم

پسرم هم روبروی تلویزیون دراز کشید و سرگرم تماشای کارتون شد.

دقایقی بعد برخاستم هم باید به فکر شام می بودم هم پسرم هم خانه ام

شوفاژ اتاق ها را کمی زیاد کردم تا همه جا گرم شود

بعد نگاهی به تکالیف پسرم انداختم تا چیزی جا نمانده باشد

به آشپزخانه ام رفتم در یخچال و فریزر را باز کردم خیلی چیزها نداشتیم

گوشت و مرغ در فریزر نداشتیم؛

یخچال هم از سبزیجات خالی بود حتی نه رب و نه تخم مرغ. 

مانده بودم شام چه بگذارم؟ حتی نان هم نداشتیم. با خودم لبخند زدم:

ــ اما من از پسش برمیام! 

پر انرژی و شاد، ابتدا چند پیمانه برنج گذاشتم بعد 

چند تا سیب زمینی برداشتم تا خلال کرده و سرخ کنم

 

همان طور که سیب زمینی ها سرخ می شدند،

به اتاقم برگشتم لباس های چرک و لباس مدرسۀ پسرم را برداشتم

لباس های روی چوب رختی هم جمع کردم همه را داخل لباسشویی ریختم

آن را روشن کردم به اتاق برگشتم یک بستۀ نیمه، پسته روی میز بود؛ گفتم:

ــ عزیزِ مامان! پسته می خوری؟

ــ نه!

با خودم گفتم چه بد اخلاق! حق داشت طفلک خیلی خسته شده بود

بی اعتنا یک پیاله برداشتم کنارش روبروی تلویزیون نشستم؛

با اشتها پسته ها را پوست گرفته خوردم. خب گرسنه ام بود!

از پسرم کمی دربارۀ درس های فردایش پرسیدم با هم گپ زدیم

دوباره برخاستم برگشتم آشپزخانه ام؛ صدای لباسشویی اوج گرفته بود

سیب زمینی های سرخ شده را از تابه درآوردم بعد

یک بستۀ کوچک کدو حلوایی از فریزر درآوردم ورقه های خوشرنگ کدو را

در تابه، منظم و ردیفی چیدم تا سرخ شود. عطرش خانه را پر کرد خوشم آمد.

برگشتم اتاق، دیدم پسرم خوابش برده. اما او که هنوز شام نخورده..! 

 

همسرم که برگشت کلی خرید کرده بود نان تازه و ماست و تخم مرغ و.. و..

نایلون های خرید را ازش گرفتم دستانش از سرما کرخت شده بود. دلم سوخت.

ــ امشب چقد هوا سرد شده!  خیلی وقته خوابیده؟

ــ نه. تازه ده دقیقه است. از بس بازی کرده خسته شده

سفره را انداختم و پلو را با سیب زمینی و کدو سرخ کرده خوردیم. عالی بود.

همسرم بساط شام را جمع کرد من هم لباس های شُسته را پهن کردم.

یک شب خوبِ اساسی برای همسرم چیدم خستگی اش رفت.

 

آنقدر روز پر مشغله ای داشتم که نفهمیدم کی خواب، چشمانم را رُبود.

خنده ام گرفته بود که برنامه ریزی کرده بودم قبلِ خواب کتاب هم بخوانم اما نشد.

نوشته شده در شنبه ٢٥ آذر ۱۳٩٦ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ توسط م.ب | نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٦ آبان ۱۳٩٦ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ توسط م.ب | نظرات ()

برای یک زن سخت است

تمام طیِ روز دلتنگی هایی را به دوش بکشد 

که روی همان شانۀ خسته، مسئولیت های ریز و درشتش را حمل می کند

اما گریزی نیست هیچ گریزی نیست

فقط ساکت و آرام ادامه می دهم لبخند می زنم زندگی می کنم

و آدم ها با دیدن همین لبخندها و خنده ها چه قضاوت ها که نمی کنند

با خود می گویم بگذار هر فکری می خواهند بکنند حوصلۀ افکارشان را ندارم

همین که آن قدر قوی هستم؛ 

که بتوانم از عبورِ این تنهایی این روزهای خسته، خونسردانه لبخند بزنم؛

یعنی  پیروز عرصۀ زندگی، منم! نه آدمیانی که هیچ نمی فهمند.

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٦ آبان ۱۳٩٦ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ توسط م.ب | نظرات ()

خیلی غم انگیز است

بیایم وبلاگم رو باز کنم ببینم پیام دارم ؛

بعد با هزار امید و شوق با لبخند باز کنم 

اما ببینم پیام تبلیغاتی است ربات ها می گذارند!

دیگر دارد یادم می رود دوستانی داشتم.. سراغم می گرفتند

البته از دوست عزیزم حورا ممنونم ؛

که همیشه به من سر می زند و برایم پیام می گذارد.

به هر حال هنوز هم می نویسم. اینجا دنج تنهایی من است..

نوشته شده در شنبه ۱۳ آبان ۱۳٩٦ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ توسط م.ب | نظرات ()

وقتی با وجود خستگی و درد با امید

می نشینم و سفره پهن می کنم 

و کسی غیر از خودم نیست که سر سفرهء غذا بنشیند؛

سخت، احساس ناامیدی می کنم.. بعد در خودم فرو می ریزم.

نوشته شده در سه‌شنبه ٩ آبان ۱۳٩٦ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ توسط م.ب | نظرات ()

دلم می خواست 

می رفتم طرۀ موهایش را

از روی پیشانی اش کنار می زدم و

بعد آرام دست به سپیدیِ ته ریشش می کشیدم و می گفتم:

ــ عزیز من.. ؛

با اینکه موهات داره سفید میشه، هنوز جذابی. | م.ب

نوشته شده در جمعه ٥ آبان ۱۳٩٦ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ توسط م.ب | نظرات ()

پسرم را که مدرسه گذاشتم و برگشتم ؛

یک فنجان چای برای خودم ریختم و با یک های بایِ کوچک خوردم

سرگرم انجام کارهای خانه شدم اما حس می کردم چشمانم تار می بیند

چندین بار پی در پی پلک زدم شاید دیدم بهتر شود اما باز چشمانم تار می بیند

سر در نمی آوردم عصر حتما پیشِ چشم پزشک می روم

 

به آشپزخانه ام می روم و از یخچال هویج و فلفل دلمه ای و از سبد پیاز برمی دارم

قابلمه را روی شعله می گذارم کمی روغن می ریزم فلفل را خلالی خرد می کنم

بعد پیاز و هویج را حلقه ای خرد می کنم همه را در روغن تفت می دهم

عطر خوشِ سبزیجات می پیچد دکمۀ هود را می زنم 

روی سبزیجات کمی زردچوبه و ادویۀ خورشتی و ذره ای دارچین و نمک می پاشم

تفت که خورد یک قاشق ربِ گوجه اضافه کرده کمی تفت می دهم خوشرنگ شود

مرغ ها را درونش می چینم و آب می ریزم می گذارم خوب بپزد تا به کارهایم برسم.

 

از این که هنوز نتوانسته ام کتابِ کتابخانه را تحویل دهم عذاب وجدان دارم 

اگر عصر جور شد و دکتر رفتم سرِ راه حتما باید به کتابخانه هم بروم

 

گاهی با خودم فکر می کنم چقدر قوی بودن سخت است

اما اگر یک زن همیشه حضور یک نفر را مثلِ یک دلگرمیِ محکم کنارش حس کند،

با جسارت وصف ناپذیری قوی خواهد ماند.

نوشته شده در یکشنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٦ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ توسط م.ب | نظرات ()

صبح زود به چه سختی چشمانم را باز نگه داشتم

دیشب هم تا دوازده و نیم کتاب می خواندم خیلی مزه داد 

صبحانۀ همسرم را که دادم بعدِ کمی مطالعه، ساعت هشت دوباره خوابیدم.

صدای زنگ تلفن را می شنیدم اما خوابم می آمد اعتنا نکردم

پسرم بیدار شده بود می شنیدم که به سمت اتاقم و تلفن دوید و جواب داد

هی جواب های کوتاه آره و نه و محترمانه می داد. فهمیدم غریبه است.

اما باز حوصله نداشتم برخیزم مستِ خواب بودم. تلفنش که تمام شد روی تختم پرید

بیدارم کرد و گفت دوستم زنگ زده. دیگر قیدِ خواب را زدم و روزم را شروع کردم.

آبی به صورتم زدم و به دوستم زنگ زدم خیلی وقت بود تلفن نکرده بود. ماه ها.

امروز به یک غذای جدید و خوشمزه فکر می کنم می خواهم برای شام درست کنم

پسرم شیفتۀ این جور غذاهاست تجربه های جدیدِ آشپزی حال خوبی بهِم می دهد.

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ مهر ۱۳٩٦ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ توسط م.ب | نظرات ()

دیشب از گرما خوابم نمی برد حوصلۀ دوش گرفتن نداشتم تا خنک شوم

رفتم سراغ یخچال و یک لیوان آب یخ سر کشیدم برگشتم اتاقم روی تختم ولو شدم.

آباژور را روشن کردم کتاب رمان را برداشتم و سرگرم خواندنش شدم.

داستان به جاهای جذابش رسیده بود خواندم و خواندم. لحظه ای مکث کردم..

خسته لبۀ تخت به پهلو شدم موهایم را به یک سمت، پایین تخت رها کردم

برگشتم یه وری به موهایم که از ارتفاع تخت آویزان بود نگاه کردم و خندیدم

سرم را روی بازویم گذاشتم و چپکی بقیۀ کتاب را خواندم. دوباره مکث کردم..

یادش در سرم می چرخید و دلتنگی نمی گذاشت تمرکز کنم.

کمی دلم گرفت مات به دیوار خیره شدم و بی اراده در دلم برایش حرف زدم

تا به خودم بیایم دیدم اشک هایم آرام و بی صدا روی بازویم می چکد. پاکش کردم

یک نفس عمیق کشیدم و دوباره کتاب را جلو کشیدم چند خط دیگر خواندم 

اما دیگر پلک هایم سنگین شده بود و خوابم می آمد

خوشحال شدم که مطالعه کمکم کرد بتوانم خواب راحتی داشته باشم. الهی شکرت..

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩٦ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ توسط م.ب | نظرات ()

به خاطر اینکه صبح زود بیدار شده بودم خیلی خوابم می آمد

اما کلی کار بود و نمی توانستم بی خیال باشم 

صبح زود، بعد از اینکه صبحانه حاضر کردم و با همسرم دو تایی صبحانه خوردیم و رفت؛

تا ساعت نُه، وقت برای خودم بود. مطالعه کردم آهنگ گوش دادم و خوش گذراندم.

دیگر نُه که پسرم بیدار شد به آشپزخانه ام رفتم و برای نهار خورش قیمه گذاشتم.

به اتاق برگشتم با تشویق و ترفندهای عجیب خودم بهش صبحانه دادم و

دو تایی نشستم سرِ انجام تکالیف مدرسه اش.

حینِ درس آنقدر حواسم به پسرم و درس و خندیدن رفت که بوی سوختگی آمد!

سریع به آشپزخانه دویدم خورش سوخته بود زودی ظرفش را عوض کردم

پسرم به کارم می خندید می گفت:

ــ من که دیگه ازین غذا نمی خورم! 

ــ خب چی کنم انقدر شوخی کردی گفتیم خندیدیم یادم رفت

دوباره سرِ درس برگشتیم و بالاخره بعد از مدتِ زیادی همه را انجام داد و تمام شد.

روی تختم دراز کشیدم کمی کتاب بخوانم اما خوابم برد نیم ساعتی عمیق خوابیدم.

 

پسرم با شیطنت آمد بیدارم کرد دورخیز می گرفت و یک دفعه می پرید روی شانه ام!

ــ بچه جون شونه برام نذاشتی! دردم گرفت! این بازی پسرانه است!

غش غش می خندید و دوباره می پرید گفتم:

ــ آخه مگه من پسرم!؟ له کردی منو برو بچه پرو!

ــ الان بهت حمله می کنم!

رفت بالای تختم و خواست از آنجا بپرد روی شانه هایم؛

ــ حالا که این طور شد نشونت میدم!!

بعد خودم را کاملا مچاله کردم دستانم را حائل سرم کردم و با قدرت داد زدم:

ــ حالت تدافعی!

پسرم از حرکتم از خنده ریسه رفت و پرید روی من! داد زدم:

ــ کمک! کمک! بِمُردم! 

ــ بگیر که اومد! 

منم الکی مثلِ کارتون رباتیک، قاطی پاطی یه چیزی می گفتم:

ــ انگار روت زیاد! دوباره حالت تدافعی! حمله! پدافندی!

بعد همان طور که خودم را سپر مانند مچاله کرده بودم پرتش می کردم کنار

از خنده منفجر شده بودیم و دنبالم می افتاد و دور خونه و توی اتاق ها می دویدیم.

 

یک دفعه انگار چیزی یادم افتاده باشد و بویی حس کنم؛

با سرعت به سمت آشپزخانه دویدم و هول گفتم:

ــ خاک به سرم ! باز غذام سوخت! بدو! همه اش حواسمو پرت می کنی!

زودی دوباره قابلمۀ خورش را عوض کردم و روبراهش کردم و دویدم سمتش:

ــ حسابتو می رسم! غذام رو سوزوندی!

کمی سر و کولِ هم زدیم و خسته رفتیم جلوی پنجره ایستادیم بیرون را تماشا کردیم

دوباره دیوانه بازی درآوردیم و مثل آدم های تاریخی با هم حرف زدیم و ریسه رفتیم.

 

نزدیک ساعت رفتنش به مدرسه شده بود نهارش را در بشقاب کشیدم صدایش کردم

ــ بدو پسرم دیرت میشه. بیا نهار بخور منم برم کیف ات رو حاضر کنم

ــ نمیخواد! به کیفم دست نزن خودم کیفمو حاضر کردم

لباس مدرسه اش را پوشیده بود زودی نهار خورد دوید سمت در. 

بهش هزار تومان پول دادم و بوسیدمش و ازش خواستم سر کلاس به درس دقت کند

سفارش همیشگی ام بود توی آسانسور دوید و رفت. منم آسوده روی تختم لم دادم.

نوشته شده در یکشنبه ٢۳ مهر ۱۳٩٦ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ توسط م.ب | نظرات ()

روزهایی که غذا نمی خورد؛

آنقدر احساس ناامیدی می کنم که علاقه ای به ادامۀ زندگی ندارم

اما بهش فهماندم حق ندارد این کار را با من بکند!

نوشته شده در شنبه ٢٢ مهر ۱۳٩٦ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ توسط م.ب | نظرات ()

بعد از یک هفته بی خوابی و خستگی های مکرر؛

بالاخره دیشب توانستم تا صبح راحت بخوابم.

آنقدر که نفهمیدم کی خوابم برد فقط چشم باز کردم دیدم صبح شده و

گوشی ام زنگ می زند که البته خاموشش کردم و کمی دیگر استراحت کردم. 

نوشته شده در پنجشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩٦ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ توسط م.ب | نظرات ()

روی تختم نشستم و جعبۀ سنگین را جلویم گذاشتم

کاغذها و یادداشت ها را به ترتیب بیرون آوردم و یکی یکی؛

تمام یادداشت ها و دست نوشته هایم را پاره کردم 

حتی تمام یادداشت هایی که حاصلِ سال ها مطالعه و تحقیق بود

بعضی از نوشته های تحقیقاتی ام آنقدر قدیمی بود ؛

که به بیش از ده سال پیش برمی گشت. همه را در سکوت پاره کردم و دور ریختم.

بعد گوشی ام را روشن کردم و آهنگِ جدیدِ " صبر و قرارم " فریدون آسرایی را گذاشتم..

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱٩ مهر ۱۳٩٦ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ توسط م.ب | نظرات ()

بعد از گپ زدن و کمی گفت و خند با پدر و مادرم، برایشان چای می آورم

در سکوت چایم را می نوشم و به نقطه ای بی هدف خیره شدم. مادرم می گوید:

ــ کجایی! تو فکر رفتی!

ــ نه. سرم گیج میره

به آشپزخانه ام می روم و به آن همه ظرف نشُسته زل می زنم ؛

گوشی ام را برمی دارم و هندزفری را به گوشم می زنم کتاب صوتی می گذارم

صدایش را به اندازه ای می گذارم که صدای حرف زدن ها را بشنوم و لازم شده جواب دهم

سینک را پر از آب گرم می کنم و ظرف ها را داخلش سرازیر می کنم 

کتاب صوتیِ رمان عاشقانۀ " ماه عسل در پاریس " نوشتۀ جوجو مویز را می گذارم.

ظرف ها را کف می زنم و در سکوت می شویم و قسمت دومِ رُمان را گوش می کنم..

 

نوشته شده در دوشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩٦ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ توسط م.ب | نظرات ()

سه شب هست خوابِ درست ندارم و نمی توانم بخوابم 

درد نمی گذارد مدام ازین پهلو به آن پهلو می شوم تا صبح شود

دلم می خواهد برای یکی حرف بزنم اما نمی توانم مخصوصا دیشب حالِ غریبی داشتم

حتی خواستم برای او حرف بزنم ولی منصرف شدم.. ؛

او آنقدر درگیر مشغله ها و گرفتاری های خودش هست که

دیگر دوست ندارم برایش حرف بزنم و درد دل کنم فقط در خودم مچاله می شوم.

نیمه شب آنقدر پریشان بودم که دلم می خواست گریه کنم آرام شوم

اما حتی گریه ام هم نمی گرفت همه چیز روی قفسۀ سینه ام سنگینی می کند.

هیچ حس و حال و  انگیزه ای برای نوشتن ندارم فقط درونم با خودم حرف می زنم

برای این که خودم را گم کنم و در سکوت خفه کنم؛

بیشتر اوقاتم را به تماشای فیلم و مطالعۀ کتاب می گذرانم و ساکت بافتنی می بافم.

 

نوشته شده در شنبه ۱٥ مهر ۱۳٩٦ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ توسط م.ب | نظرات ()

خدایا وقت هایی که تنها برای خودم زندگی می کنم حالم خیلی بهتره

خدا یه ساعت پیش خیلی ازت دلگیر بودم دیدی که چقدر گریه کردم

دیدی که چنان گریه ام گرفت که دلِ سنگ به درد میومد

اما باشه خدا باهات آشتی می کنم قهر نبودم که آشتی اما دلگیر بودم

آروم شدم بیا خدا بغلم کن منم روی ماه ات رو می بوسم که کنارمی خدا..؟

هیچی خدا فقط دلم خواست صدات کنم.. باز که داره گریه ام می گیره

میرم برای خودم یه چای درست می کنم بعد

یه استکان کوچیک می ریزم میرم کنارم پنجره اشکام رو پاک می کنم چای می خورم

خدا نذار بازم اشکام بیاد دل شکسته ام خودت که توی قلبمی می بینی

خدا خسته ام جمجمه ام داره منفجر میشه انگار بذار این اشک ها تموم شه

نمی تونم هر چی بیشتر برات می نویسم بغض های بیشتری می شکنه..

دلم نمی خواد کسی تنهایی ام رو برهم بزنه.. همین طور خوبه.. همین طور آروم.

 

نوشته شده در چهارشنبه ٥ مهر ۱۳٩٦ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ توسط م.ب | نظرات ()

صدای 

قدم های پاییز را می شنوی؟

 

در پیچِ رویا

برایت کلاه می بافم و شال گردن

شال نه!

نه دیگر کلاه هم نه..!

 

برایت پتو می بافم

شب های خسته ات روی زانوانت بیاندازش

گرمِ لطافتِ محبت که شدی

چند جرعه کتاب بنوش و

آسوده چشم بر هم بگذار  من بیدارم و

رویاهایت را به دستِ دعا می رسانم..

 

مراقب خنکایِ پاییز باش

که بی هوا بر تنت ننشیند  از سرما حذر کن. | م.ب

 

نوشته شده در شنبه ۱ مهر ۱۳٩٦ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ توسط م.ب | نظرات ()

ساعت پنجِ صبح تا گوشی ام زنگ زد از خواب پریدم

خودم سرِ ساعت گذاشته بودم تا اولین روزِ مدرسۀ پسرم به همۀ کارهایم برسم

هنوز از خواب سیر نشده بودم و نیم ساعتی توی رختخوابم ماندم

تا بالاخره از استرسِ مدرسه از تخت پایین آمدم آبِ خنکی به صورتم زدم

به آشپزخانه ام رفتم کتری را پرِ آب کردم روی شعله گذاشتم که؛

ــ سلام!

پسرم بود سرحال یک بار دیگر سلام داد! تعجب کردم چه زود بیدار شد!

ــ سلام به روی ماهت خوشگلِ من!

ــ مامان ببین خودم بیدار شدم

ــ آره آفرین سحرخیزِ خودمی آخه!

برگشتم اتاقم و لوازم تحریرِ پسرم را آماده کردم تا خودش توی کیفش بگذارد

همسرم هم بیدار شد سلام داد بعد حاضر شد برود نانوایی، نانِ تازه بگیرد.

بعد از صبحانه هر سر از خانه بیرون زدیم همسرم ما را سر راهش در مدرسه پیاده کرد.

پسرم چقدر شوقِ دیدن دوستانش را داشت. حیاط خیلی شلوغ بود!

عزیز منِ خیلی خوشگل شده بود مادرانه بارها با عشق به حرکاتش خیره شدم.

ازش توی صف و با دوستانش چند تا عکس خوشگل گرفتم دلم براش غنج رفت.

چقدر برای برنامۀ روز اول، سرِ صف معطل و خسته شدیم؛

تا شاگردان همه سرِ کلاس رفتند و من آسوده برگشتم. پسرم قبلش می گفت:

ــ مامان حتما خودت بیای دنبالم! باشه؟

ــ باشه عزیز دل من. مگه غیرِ من کسِ دیگه ای هم هست که بیاد؟

بچه ها چه زود برزگ می شوند آنقدر غرور داشت که توی مدرسه دستم را نمی گرفت

عصر می خواهم حتما عکاسی بروم و عکس های امروزش را چاپ کنم آلبوم بگذارم..

نوشته شده در شنبه ۱ مهر ۱۳٩٦ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ توسط م.ب | نظرات ()

دیشب خوابم نمی برد تا ساعت دوی نیمه شب نشستم فیلم می دیدم.

بالاخره سریالِ فوق العاده زیبایِ کُره ای " The K2 " را تا آخر دیدم تمام شد.

به قشنگی و با منطق خوبی سریال تمام شد. سال 2016 ساخته شده جدید هست.

" K2 " یک محافظ شخصی هست با بازیِ " جی چانگ ووک " 

پُر از سکانس های هیجان انگیز رزمی خیلی زیبا و تعقیب و گریز. با تِم پلیسی عاشقانه.

لینک دانلود سریال به همراه لینک زیرنویس فارسی آن را برای دوستان می گذارم. 

فوق العاده است خیلی وقت بود سریالِ کُره ایِ عالی ندیده بودم. حتما ببینید.

لینک دانلود سریال بسیار زیبای The K2_2016 

لینک دانلود زیرنویس فارسی سریال The K2_2016

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٦ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ توسط م.ب | نظرات ()

با این که هنوز از خواب سیر نشده بودم اما از تختم دل کندم 

لبۀ تخت نشستم به خودم در آینه نگاه کردم چهره ام آنقدر خواب آلود بود خنده ام گرفت

به آشپزخانه ام رفتم کتری را پرِ آب کردم روی شعله گذاشتم.

وقتی صورتم را شستم و به اتاق برگشتم دیدم همسرم دارد حاضر می شود گفتم:

ــ کجا داری میری؟

ــ سرِ کار

ــ اما تو که هنوز صبحانه نخوردی؟؟! الان که خیلی زوده؟!

ــ نه خیلی کار دارم. امروز کارام خیلی زیاده دیرمم شده

ــ خب دیشب به من می گفتی صبح زودتر پا میشدم زودتر صبحانه میذاشتم بیدارت می کردم

حرفی نزد. کلافه شدم ازین که به خودش و سلامتی اش اهمیت نمی دهد.

حال که دیدم فرصت صبحانه ندارد سراغ یخچال رفتم؛

نایلونی را پر از انواعِ میوه هایی که شسته بودم ، کردم و

ظرفی را پر از شیرینی و کیک کردم درش را محکم کردم داخل ساک دستی گذاشتم

به اتاق برگشتم به دستش دادم. گرفت و خداحافظی کرد رفت.

به آشپزخانه برگشتم کتری را خاموش کردم پسرم هنوز بیدار نشده و زود بود.

نوشته شده در پنجشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٦ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ توسط م.ب | نظرات ()

خیلی به ندرت به وای فای دسترسی پیدا می کرد تا بالاخره بستۀ نت همراه گرفت.

اخیراً چند بار توی تلگرام آخرِ شب چندین پیام فرستاده که خیلی دلم برات تنگ شده

خیلی احساسِ دلتنگی می کند. می دانم خیلی تنها شده

با وجود شوهرش و دو تا بچه هایش کسی را ندارد که با او حرف بزند

متاسفانه تمامِ خودش را وقف بچه هایش کرده و خانه. 

هنوز مانده ام برایم عجیب است دخترِ با این پر انرژی که یک جا بند نمی شد؛

چرا با چنین مردی ازدواج کرد؟! چرا حکایتِ آیندۀ آدم ها اینقدر عجیب هست؟

 

آخرین باری که به خونه ام تلفن کرد و برای من درد دل کرد؛

از خصوصی ترین های زندگی اش برایم تعریف کرد که شوکه شدم!

آنقدر شوکه که از دستِ شوهرش سخت عصبانی شدم و بهش گفتم

طفلک پشتِ گوشی داشت گریه اش می گرفت به سختی حرف می زد

 

الان هم که اینطور دلتنگ برایم در تلگرام پیام می گذارد می فهمم روزهای خوبی ندارد

کاش با چنین مردی ازدواج نمی کرد! خواستگارش، یکی از دوستان دانشگاهی ام بود

که آنقدر با او مراوده کرد و حرف زد تا بالاخره قبول کرد و با برادرش ازدواج کرد!

حیف دوستم به این زیبایی و مهربانی.

بعضی مردها آنقدر همه چیزِ خود را عالی نشان می دهند؛

که تا با آن ها وارد زندگیِ مشترک نشوی به شخصیت واقعی شان پی نخواهی برد

تاسف بیشتر این که قبلِ ازدواج از هرکه درباره اش بپرسی بسیار تحسینش می کنند!

نوشته شده در چهارشنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩٦ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ توسط م.ب | نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در چهارشنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩٦ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ توسط م.ب | نظرات ()

امروز زیبا شده ام

حتی وقتی توی تاریکیِ صبح لبِ تختم می نشینم و چشمم به آینه می افتد

وقتی می روم آبی به صورتم می زنم تا خواب از سرم بپرد؛

باز هم به چهره ام در آینه لبخند می زنم. می دانم چرا زیبا شده ام.

به اتاقم برمی گردم موهایم را جمع کرده با گیره، محکم بالای سرم می بندم

یکی از رژ هایم را برمی دارم توی آینه آرام روی لب هایم می کشم

بعد دستمال کاغذی برداشته بر آن بوسه می زنم تا رنگِ رژ ملایم شود.

دوباره روی تختم لم می دهم و چشم روی هم می گذارم هنوز خوابم می آید.

پسرم بیدار می شود و به اتاقم می آید صدایم می کند نمی گذارد بخوابم

دوباره چشمم به آینه می افتد و حس خوبی می گیرم. چقدر امروز آرامم خدا..

نوشته شده در چهارشنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩٦ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ توسط م.ب | نظرات ()

خدایا در تکانه های دل 

که قلبم از نا امیدی و بی پناهی می لرزد،

چنان کنارم باش که امیدم را به زندگی از دست ندهم.

خدا من جز تو کسی را ندارم قسم به این بغض و اشک بی یادِ تو می میرم. | م.ب

نوشته شده در دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩٦ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ توسط م.ب | نظرات ()

تهِ دلم آنقدر برای او خوشحالم

که در خلوتِ تنهایی ام ناخودگاه لبخند روی لبم می نشیند. خیلی آرام.

 

پُر از دلتنگی های زیبا شده ام. حس غریبی دارم. خدایا خیلی دوستت دارم و.. او را.

 

نوشته شده در یکشنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٦ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ توسط م.ب | نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در یکشنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٦ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ توسط م.ب | نظرات ()

هنوز هم جمعه ها را دوست ندارم

همیشه جمعه ها آنقدر احساس تنهایی می کنم؛

که بارها دستم می رود کانالم را حذف کنم چون نشانم می دهد چقدر تنها ام.

عصر آنقدر بی حوصله بودم که نمی دانستم چه کار کنم

توی خانه بی هدف راه می رفتم کمی کار می کردم و دوباره رها می کردم

خیلی احساس تنهایی می کردم

سعی کردم فکر کنم چی حالم را بهتر می کند. به قهوه فکر کردم.

رفتم آشپزخانه ام و یک فنجان قهوه تُرک درست کردم آمدم پشت میز کارم نشستم

سیستمم را روشن کردم آهنگ گذاشتم گوش کردم دلم خیلی گرفته بود

به فنجان قهوه خیره شدم و آرام آرام در سکوت نوشیدمش.

ذهنم خالی از فکر همان جا نشستم دستم زیر چانه زدم و به فنجان قهوه ام خیره شدم

 

تا این که پسرم آمد و بهانه گیری کرد که حوصله اش سر رفته خسته شده

آرام و تسلیم گفتم:

ــ میخوای حاضر شیم بریم پارک؟

ــ پارک واسه چی؟!

ــ خب مگه نمیگی حوصله ات سر رفته؟ بریم پارک دوچرخه سواری کن بازی کن

لبخند زد و به جای حرف زدن با سر تایید کرد که برویم.

کتابم و دفترچه و خودکارم را هم توی کیفم گذاشتم با خودم بردم.

 

جمعه بود و پارک خیلی شلوغ بود. غروب شده بود.

پسرم با دوچرخه اش سرعت می گرفت می رفت و می آمد؛ 

من هم روی نیمکتی نشستم سرگرم مطالعه شدم گاهی کتاب را رها می کردم ساکت.

از محوطۀ پارک صدای بلند موسیقی پخش می شد. و اکثراً هم آهنگ های غمگین.

اکثر آهنگ ها را خودم داشتم از صدای ترانه ها بیشتر دلم می گرفت.

کتاب را بی حوصله رها کردم کنارم گذاشتم به مردمِ توی پارک خیره شدم.

اینجا در پارک میان این آدم ها تنهایی ام را خیلی بیشتر حس می کردم..

دلم می خواست برگردم خانه؛ پارک تنهایی ام را بیشتر به رُخم می کشید.

نوشته شده در شنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩٦ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ توسط م.ب | نظرات ()

ازین که نتوانستم دعای عرفه را درک کنم حالم گرفته شد

آدم ها از من خیلی بهترند که خدا بیشتر دوستشان دارد 

خدا.. خدا می دونی منم دوستت دارم با وجود تمامِ کاستی ها و بدهایی که دارم.

 

نوشته شده در پنجشنبه ٩ شهریور ۱۳٩٦ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ توسط م.ب | نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در پنجشنبه ٩ شهریور ۱۳٩٦ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ توسط م.ب | نظرات ()

توی مهمانی بعد از شام توی جمع نشسته بودیم و

حین صحبت کردن سریال گمشدگان هم تماشا می کردیم. تقریبا جَو سکوت بود.

وقتی شخصیت داستان وارد حیاط خانۀ کسی شد که قرار بود برایش پرستاری کند؛

من تا چشمم به عظمت و بزرگی حیاطش افتاد بدون این که حواسم باشد؛

با حسرت با صدای بلند عمیق آه کشیدم و گفتم:

ــ آه.. چه حیاط بزرگ و خوشگلی..

یک دفعه همه متعجب به سمتِ من برگشتند و نگاهم کردند!

وای خدای من.. خجالت کشیدم. اما برای آنکه ضایع نشوم خونسرد به روی خودم نیاوردم

خب حواسم نبود واقعا آنقدر دلم حیاطِ به آن بزرگی خواست،

که متوجه نشده بودم با چه حسرتی آه کشیدم.

مثل کودکی که به ناگهان خوراکی یا اسباب بازی محبوبش را ببیند و دلش بخواهد..!

نوشته شده در سه‌شنبه ٧ شهریور ۱۳٩٦ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ توسط م.ب | نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در دوشنبه ٦ شهریور ۱۳٩٦ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ توسط م.ب | نظرات ()

دیشب با خودم گفتم به مهمانی که رسیدم؛

قبل از این که برایم شربت خنک بیاورند بگویم به جای آن چای بگذارند.

اما تا رسیدم حواسم به حرف زدن رفت و یک دفعه دیدم شربت، آماده جلویم گذاشته شده

حالم گرفته شد اما به احترامشان شربت را برداشتم کمی که سر کشیدم شوکه شدم!

عجیب بود چرا شربت طعمِ سیر می داد!؟ با خودم گفتم شاید اشتباه حس کردم؛

لیوان را برداشتم دوباره کمی خوردم؛ نه کاملا طعمِ سیر را حس کردم بدم آمد..

موقرانه و ساکت لیوان را زمین گذاشتم و مشغول حرف زدن شدم

اما میزبان حواسش شد و همین حرصم را درآورد. فهمید که شربت را نصفه خوردم 

سعی کردم خودم را سرگرم تماشای تلویزیون نشان دهم اما گفت:

ــ اگه خیلی شیرینه میخوای برم آب بیارم بریزی توش.

ــ نه. ممنونم خوبه. 

و مجبوری برای حفظِ ظاهر، دوباره کمی سر کشیدم 

اما از طعمِ بد سیر که شربت آلبالو می داد چندشم شد لیوان را داخل سینی گذاشتم

حرصم در آمد و دیگر نخوردم! می خواهد ناراحت بشود که بشود! 

اما واقعا از طعمش تعجب کرده بودم شاید آبی که داخل یخچال می گذارند،

طعم غذای سیردار را گرفته یا اسکاچی که با آن لیوان را شستند، تمیز نبوده.

به هر حال از بی سلیقگی و بی توجهی بعضی زن ها خوشم نمی آید.

ولی به احترام میزبان و به حرمت مهمان  سکوت کردم

چون متاسفانه از آن آدم هایی که اگر بگویم به حدی ناراحت می شود که گریه می کند!

نوشته شده در دوشنبه ٦ شهریور ۱۳٩٦ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ توسط م.ب | نظرات ()

از خستگی روی تخت پسرم دراز کشیده بودم و توی سکوت اتاق به دیوار خیره شده بودم

ساکت و آرام به اسباب بازی ها و وسایلش ماتم برده بود 

یک لحظه خیلی دلم برای پسرم تنگ شد دلم می خواست الان بود بغلش می کردم

از خستگی پلک هایم روی هم افتاد و پنج دقیقه ای خوابم برد اما دوباره چشم باز کردم

باز به در و دیوار اتاق خیره شدم دلم برای تنها کسی که خیلی دوست داشتم پر کشید

آنقدر پر از دلتنگی که شدم که از عمقِ وجودم چند بار اسمش رو صدا زدم

هی صدا زدمش و گفتم دلم برات تنگ شده. خدا تنهایی چه به روز من آورده

 

خیلی از دست همسرم ناراحت شدم حتی بهش هم گفتم

خودش هم فهمید و آنقدر حق با من بود که اعتراف کرد اشتباه کرده

اما چه فایده چرا وقتی می داند، دوباره اشتباهاتش را تکرار می کند؟ خسته ام.

 

می خواهم دوباره برنامۀ جدیدی برای زندگی ام بگذارم؛

می خواهم تنهایی ام را با خودم قسمت کنم برای خودم. دنیا بی وفاست.

طوری برنامه ریزی می کنم که اکثر ساعات روز را خانه نباشم. کاش پول بیشتری داشتم

نوشته شده در یکشنبه ٥ شهریور ۱۳٩٦ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ توسط م.ب | نظرات ()

ــ چی؟؟؟ چرا اینقدر گرون؟!

ــ خب پوست صورتم حساسه اون یکی مارک های معمولی رو می زنم نمی سازه

ــ اما این مارک عالیه. می شناسمش. 

لبخند زد و پنکیک را به سمتم گرفت.با لبخند تشکر کردم و آن را داخل کیفم گذاشتم

بعد هر دو دوباره به رقص وسط سالن خیره شدیم. 

 

به تازگی جایی خوانده بودم کشور کُره؛

هشتمین صنعت بزرگ شناخته شدۀ جهان در محصولات آرایشی بهداشتی هست.

و جالب تر این که به امریکا زیاد صادر می شود و برندهای کُره ای در امریکا پر طرفدار است!

و واقعا هم عالی است همین پنکیک که گرفتم کُره ای هست 

وقتی می زنمش خیلی لطیف روی پوست می نشیند و به پوست آسیب نمی زند.

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢ شهریور ۱۳٩٦ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ توسط م.ب | نظرات ()

داشتیم سر سفره غذا می خوردیم 

دیدم همسرم دارد سخت می خندد و سرش را به چپ و راست تکان می دهد! 

متعجب نگاهش کردم گفتم:

ــ تو چرا داری می خندی؟؟؟!

دوباره خندید و چیزی نگفت شدیدتر خندید

ــ یالله بگو ببینم! تو واسه داری می خندی! به چیِ من داری می خندی؟!

ــ یادِ حرفات و رفتارات افتادم!

این بار پسرم هم با او قهقهه زد. 

ــ من؟ مگه چی کار کردم! آها! داشتم با خودم وسط غذا حرف می زدم، خنده ات گرفت؟

باز هیچی نگفت و این بار با مادرم سه تایی خندیدند. خودم هم خنده ام گرفت. گفتم:

ــ چیه خب! آدم نمی تونه با خودشم حرف بزنه! آدم باید راحت باشه دیگه! 

نوشته شده در پنجشنبه ٢ شهریور ۱۳٩٦ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ توسط م.ب | نظرات ()

 

خیلی با تعجب نگاه کردم!

دو تا تخم مرغ در کاسه شکست به آن نمک و فلفل زد بعد خوب با چنگال زد

بعدش یک کاسه پر شکوفه های گل sesbania داخل کاسه سرازیر کرد!! 

شکوفه ها را سریع شناختم که چه بود! یک لحظه یاد کودکی ام با این گل ها افتادم

مخلوط را خوب هم زد بعد کفِ تابه کمی روغن ریخت و آن را مثل املت درست کرد

یعنی مثل املت گذاشت دو طرفش خوب گرفت و کمی سرخ شد.

آن را با کفگیر بلند کرد روی برنجی که با قالب، گنبدی درست کرده بود گذاشت.

بعد ساده و راحت با کدو سبزِ خام کنارش بهش مدل داد. 

هنوز با تعجب به املت خیره شده بودم! یعنی شد املت sesbania با پلو؟! جل الخالق!

خیلی خنده ام گرفته بود. حالا این sesbania چه بود؟! فکر کنم همان گل بسم.

دقیقاً انگار گل بسم بود. همان شکوفه های گل بِسم دوران کودکی،

که باور داشتیم اگر آن ها را قورت بدهیم تجدید نمی آوریم و ماجراهای دیگر.

در واقع فکر کنم نوعی از انواع گل اقاقیاست. نمی دانم به هر حال جالب و متفاوت بود.

این اقاقیای زرد را که با آن املت درست کرد خوب می شناسم از نزدیک دیدم؛

عطر مست کننده ای دارد و خوشرنگ و پُر شکوفه. پارسال یک دسته چیدم اتاقم گذاشتم.

به هر حال  فکرش را بکن املت گل بسم! یک املت تایلندی بامزه! 

نوشته شده در سه‌شنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٦ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ توسط م.ب | نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در سه‌شنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٦ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ توسط م.ب | نظرات ()

هر بار به آخرین عکسی که بچه ها توی مهمانی ازم گرفته اند خیره می شوم

یعنی در واقع وقتی به لبخندم در عکس چشمم می افتد ناخودآگاه لبخند می زنم.

شاید مضحک و مسخره باشد که لبخندِ خودم به خودم انرژی می دهد!

راستی..؛ این لبخندم مرا یادِ لبخندِ تو می اندازد زمانی که چشمانت هم با آن می خندد.

گاهی چقدر آدمی نیاز دارد به یک دوست صمیمی تکیه کند اما در خود فرو می رود. یا الله..

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٦ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ توسط م.ب | نظرات ()

امروز با شوخی ها و دیوانه بازی هایی که کردم همسر و پسرم را خیلی خنداندم.

پسرم آنقدر از خنده ریسه می رفت که دست روی دلش می گذاشت.

خدا را سپاسگزارم که همسرم و پسرم از من راضی اند و در کنارم خوشبخت اند.

نوشته شده در سه‌شنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٦ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ توسط م.ب | نظرات ()



      قالب ساز آنلاین