ای عشق به شوقِ تو گذر می کنم از خویش

 

خیلی با تعجب نگاه کردم!

دو تا تخم مرغ در کاسه شکست به آن نمک و فلفل زد بعد خوب با چنگال زد

بعدش یک کاسه پر شکوفه های گل sesbania داخل کاسه سرازیر کرد!! 

شکوفه ها را سریع شناختم که چه بود! یک لحظه یاد کودکی ام با این گل ها افتادم

مخلوط را خوب هم زد بعد کفِ تابه کمی روغن ریخت و آن را مثل املت درست کرد

یعنی مثل املت گذاشت دو طرفش خوب گرفت و کمی سرخ شد.

آن را با کفگیر بلند کرد روی برنجی که با قالب، گنبدی درست کرده بود گذاشت.

بعد ساده و راحت با کدو سبزِ خام کنارش بهش مدل داد. 

هنوز با تعجب به املت خیره شده بودم! یعنی شد املت sesbania با پلو؟! جل الخالق!

خیلی خنده ام گرفته بود. حالا این sesbania چه بود؟! فکر کنم همان گل بسم.

دقیقاً انگار گل بسم بود. همان شکوفه های گل بِسم دوران کودکی،

که باور داشتیم اگر آن ها را قورت بدهیم تجدید نمی آوریم و ماجراهای دیگر.

در واقع فکر کنم نوعی از انواع گل اقاقیاست. نمی دانم به هر حال جالب و متفاوت بود.

این اقاقیای زرد را که با آن املت درست کرد خوب می شناسم از نزدیک دیدم؛

عطر مست کننده ای دارد و خوشرنگ و پُر شکوفه. پارسال یک دسته چیدم اتاقم گذاشتم.

به هر حال  فکرش را بکن املت گل بسم! یک املت تایلندی بامزه! 

نوشته شده در جمعه ۳۱ شهریور ۱۳٩٦ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ توسط م.ب | نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در جمعه ۳۱ شهریور ۱۳٩٦ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ توسط م.ب | نظرات ()

هر بار به آخرین عکسی که بچه ها توی مهمانی ازم گرفته اند خیره می شوم

یعنی در واقع وقتی به لبخندم در عکس چشمم می افتد ناخودآگاه لبخند می زنم.

شاید مضحک و مسخره باشد که لبخندِ خودم به خودم انرژی می دهد!

راستی..؛ این لبخندم مرا یادِ لبخندِ تو می اندازد زمانی که چشمانت هم با آن می خندد.

گاهی چقدر آدمی نیاز دارد به یک دوست صمیمی تکیه کند اما در خود فرو می رود. یا الله..

 

 

نوشته شده در جمعه ۳۱ شهریور ۱۳٩٦ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ توسط م.ب | نظرات ()

امروز با شوخی ها و دیوانه بازی هایی که کردم همسر و پسرم را خیلی خنداندم.

پسرم آنقدر از خنده ریسه می رفت که دست روی دلش می گذاشت.

خدا را سپاسگزارم که همسرم و پسرم از من راضی اند و در کنارم خوشبخت اند.

نوشته شده در جمعه ۳۱ شهریور ۱۳٩٦ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ توسط م.ب | نظرات ()

 

به تو فکر می کنم و

بی اختیار لبخند می زنم

تو منظره ی همان دشتی

که بارها سرتاسر رویاهایم را

دیوانه وار در آن دویده ام

 

پروانه ها

از گلوی تو پرواز می کنند

صدای قلبت

صدای بافتن پیله هاست!

عطرها، دست از سر پیراهنت بر نمی دارند...

 

شبیه زنی خوشبخت دوستت دارم

شبیه زنی که مقابل آینه

گوشواره هایش را می اندازد و آواز می خواند...

 

روی سینه ات به خواب رفته ام و

می دانم از جایم که برخیزم

صدای النگوهایم

صدای بال پروانه هاست...

 

آغوش تو

آدم را پرنده می کند، دشت بزرگ!

آغوش تو

مرا بلند پروازتر می کند... / مهسا چراغعلی

نوشته شده در سه‌شنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٦ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ توسط م.ب | نظرات ()

گل شمعدانی که کاشته بودم خشک شد! قلمه اش اصلا نگرفت!

حالم گرفته شد غمگینم کرد تقصیر خودم بود شاخه را از جای مناسبی نبُریدم.

اما گل های دیگری که کاشته ام گرفته اند ریشه دوانده اند و برگ داده اند. الهی شکرت خدا

نوشته شده در سه‌شنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٦ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ توسط م.ب | نظرات ()

بهش چند بار گفتم که اصلا نان نداریم

اما آنقدر صبحِ زود رفته که نان هم نگرفته در حالی می توانست این کار را نکند

این همه زود به سرِ کار رفتن لزومی نداشت 

و باید به نیازِ خانواده اش توجه می کرد. با وجودِ یادآوری، پول هم باز برایم نگذاشته بود.

سعی می کنم درکش کنم. در ذهنم در مقابلِ رفتارش سکوت می کنم.

نوشته شده در سه‌شنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٦ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ توسط م.ب | نظرات ()

تو ذوقم خورد.. خیلی حالم گرفته شد

بغض دارد خفه ام می کند بی اراده گریه ام گرفته اما هنوز بغض رهایم نکرده

دلم ازین شرایط زندگی ام خیلی گرفت

دلگیرم ازین روزگارِ نامرد که این طور نامهربانانه با من تا می کند! 

آخَر من که با روزگار مهربانم چرا!؟ غمی نیست حتی با این اشک ها. عادت کرده ام.

نوشته شده در دوشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٦ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ توسط م.ب | نظرات ()

دیر از مهمانی برگشتیم بعد از مرتب کردن وسایلم هر کاری کردم خوابم نبرد

آنقدر احساس دلتنگیِ عجیبی می کردم که نمی توانستم بخوابم

به حدی لبریزِ دوست داشتنِ او بودم که پر از حسِ خوب بودم

به راستی چقدر خوب است این عشق این دوست داشتن های پر تپش

گاهی آنقدر بی هوا و ناگهانی در خاطرم می نشیند؛

که دیگر سختی های زندگی ام برایم کمی راحت می شود و آرام تر از رنج گذر می کنم.

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٦ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ توسط م.ب | نظرات ()

فیلم " خوب، بد، جلف " را گذاشته بودیم نگاه می کردیم

خیلی خنده دار بود البته توقع بیشتری از فیلم داشتم با توجه به تبلیغی که ازش شده بود

سکانس های آخر فیلم خیلی بیشتر خندیدم و

فقط من بودم که بلند و از ته دل قهقهه می زدم پی در پی

چون بعضی تیکه های طنزش واقعا بکر و بامزه بود. 

شام هم جایی مهمان بودیم بعد از شام وقتی تلویزیون سریال گُسل را نشان می داد،

بدون این که متوجه فضای مهمانی که در سکوت بود، باشم؛ بلند می خندیدم.

وقتی یک فیلم یا سریال یا هر اتفاقی مرا از تهِ دل به خنده می اندازد، چرا نخندم؟!

وقتی دیدم فقط منم که دارم به صحنه های خنده دار قهقهه می زنم و هیجان نشان می دهم

و ازین که می دیدم بقیه ساکت هستند، کمی معذب شدم اما

اما مثل همیشه به خودم گفتم:

ــ به من چه که بقیه بلد نیستند احساسات خودشون رو بروز بدند!

طوری راحت و صمیمی تلویزیون می دیدم که انگار تنهایی خانۀ خودم هستم.

 

اکثر آدم ها طوری شده اند که خنده ها و هیجانات شادی آورشان را پنهان می کنند!

خب که چه؟! آدم مگر چند بار زندگی می کند

که بخواهد هیجان و احساس را از خودش دریغ کند؟! مخصوصا وقتی شادی مُسری است.

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٦ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ توسط م.ب | نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در پنجشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٦ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ توسط م.ب | نظرات ()

کمی بعد از نهار دوباره روی تختم دراز کشیدم و کتابم را برای مطالعه برداشتم

پسرم به اتاق آمد و جلویم پرید توی صورتم شکلک درآورد آرام خندیدم.

نگاهی انداختم دیدم همسرم در سالن خوابش برده برای همین پیشم آمده

وقتی همسرم هست به ندرت پیش می آید سمتِ من بیاید و با اوست.

کتابم را روی تخت باز کرده بودم و دمر خوابیده می خواندمش. سرش را روی کتابم گذاشت

صفحه داشت کشیده می شد روی پاره شدن کتاب حساسم. اما چیزی نگفتم.

وقتی کلافه و ناراحتم خیلی ساکت می شوم و کاری به کسی ندارم.

کتاب را بستم کنار گذاشته سرم را روی بالش گذاشتم.

خندید آمد نزدیک ترم و دستش را دورم حلقه کرد و چشمانش را بست

به دقیقه هم نکشید خوابش برد منم نفهمیدم کی خوابم برد. 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٦ساعت ٥:٤٤ ‎ق.ظ توسط م.ب | نظرات ()

کلافه و بی حوصله روی تختم نشسته بودم و کتاب می خواندم

پسرم وارد اتاقم شد و با هیجان پرید روی تختم و غلتی زد. چیزی نگفتم.

به من لبخند زد و با لحن معصومانه ای گفت:

ــ مامان.. من گرسنمه

ــ الان دیگه بابا میاد نهار می خوریم بذار یه کمِ دیگه برنج دم بکشه 

پا شد نشست کنارم آمد و با ذوق گفت:

ــ مامان! روت رو بکن اونور چشمات هم ببیند!

هنوز کلافه بودم و ساکت حوصلۀ واکنش نداشتم؛

پس طبق خواسته اش صورتم را به یک سمت بردم و چشمانم را بستم

که به ناگهان گونه ام را محکم بوسید! باز در سکوت لبخند زدم فقط گفتم:

ــ ممنونم عزیزم..

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٦ساعت ٥:٢٢ ‎ق.ظ توسط م.ب | نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٦ساعت ٥:۱۱ ‎ق.ظ توسط م.ب | نظرات ()

گاهی آدم یک حس دلتنگی را تجربه می کند

که دلش نمی خواهد آن را با کسی قسمت کند و به دیگری بگوید

این طور که می شوم می روم کنار پنجره آنقدر در سکوت به خیابان خیره می شوم

که دیگر پاهایم از ایستادن خسته می شود برمی گردم روی تختم دراز می کشم بعد

هندزفری ام را می زنم چشم روی هم می گذارم و  ساکت موسیقی گوش می دهم.

گاهی آدم خست تر از آن هست که نسبت به چیزی یا کسی واکنش نشان دهد.. یا الله.

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩٦ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ توسط م.ب | نظرات ()

مشتاق بودم با عشق هر چه زودتر این غذای کُره ای را درست کنم

از خرید که برگشتم سریع شال و مانتویم را درآوردم به آشپزخانه ام رفتم

لیوان برداشته چهار تکه یخ در آن انداختم پر از نوشیدنی کردم

چند دقیقه بعد که تگری شد با لذت سر کشیدم حالم جا آمد! حال پر از انرژی ام!!

در یخچال را باز کردم دو تا پیازچه دو تا هویج کوچک یک برش فلفل دلمه ای برداشتم

از بین فلفل های چیلی هم آن ها که می دانستم شیرین و فقط کمی تند هست برداشتم

ظرف بلورم را روی شعله گذاشتم خیلی کم روغن ریختم داغ که شد یک قاشق رب ریختم

رب که خوب تفت خورد و قرمز خوشرنگ شد ظرف را تا نیمه پر از آب کردم تا جوش بیاید

سبزیجات را شستم روی تخته هویج ها را خیلی نازک و چهار سانتی خلال کردم

پیازچه و فلفل دلمه و چیلی را هم حلقه کردم. یک تخم مرغ گذاشتم عسلی شود

دیدم آب غلغل می کند؛ سبزیجات را بهش اضافه کردم یاد نخود فرنگی افتادم

از فریزر نخود فرنگی را درآوردم با قاشق سعی کردم تکه ای ازش جدا کنم

سخت یخ زده بود با تقلا محکم ضربه زدم یک دفعه یک مشت نخود پاشیده شد روی زمین

خنده ام گرفت! نخود همه جا پخش و پلا شده بود در غذا کمی نخورد ریختم

بعد با خنده خرابکاری ام را از روی کف زمین جمع کردم. حالا نوبت سوسیس ها بود؛

البته این غذا هم با فیلۀ گوشت سرو می شود هم مرغ. یا ژامبون و سوسیس.

شش دانه سوسیس انگشتی پوست گرفتم روی آن ها با لبۀ چاقو اریب خط انداختم

سری به غذا زدم سبزیجات پخته بود سوسیس را اضافه کردم

شکاف های اریبِ سوسیس بر اثر حرارت سریع باز شد و پف کرد برایم جذاب هست!

با لبخند بهش خیره شدم بعد یک عدد تربچه شستم نازک ورقه کردم کنار گذاشتم

حال وقتِ نودل بود؛ یک بسته نودل مرغ و یک بسته نودل سبزیجات برداشتم

اول پودر نودل را به غذا افزودم خوب هم زدم بعد نودل ها را در آب سرازیر کردم

دورتادور تختم مرغ را با قاشق پی در پی  ضربه زدم تا پوسته اش یک تکه جدا شود 

بعد آرام با دست لبه اش را نگه داشتم لیز نخورد و نازک حلقه حلقه کردم

دوباره سری به غذا زدم نودل هم باز شده بود درِ ظرف را گذاشتم تا کمی جا بیفتد

چند دقیقه بعد شعله را خاموش کردم حال غذای کُره ای من آماده است! آخ جون!!

سه پیالۀ لبه بازِ مناسب برداشتم ابتدا رشته های نودل را در پیاله ها گذاشتم

بعد در هر کدام دو سوسیس کمی خلال هویج و سبزیجات کناره هایش گذاشتم

در آخر از آب خوشرنگِ آن روی نودل ها ریختم با تربچه و چیلی و تخم مرغ تزیین کردم

خدای من.. برعکس ظاهر معمولی اش  مزه اش فوق العاده خوشمزه بود. 

حتی این وقتِ صبح دوباره دلم یک کاسۀ داغ رامن می خواهد! 

کُره ای ها و ژاپنی ها این غذا را خیلی تند سرو می کنند البته رامن انواع مختلف دارد

کُره ای ها  مثلِ من رامن خیلی دوست دارند وای باز دلم خواست! قلبابله

 

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩٦ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ توسط م.ب | نظرات ()

خیلی از همسرم تعریف کرد حسابی از همه چیزِ همسرم تعریف و تجمید کرد

نظری که همه در موردِ همسرم دارند همه قبولش دارند و کلی ازش تعریف می کنند.

منم در سکوت، مودبانه و متبسم گوش می کردم و چند بار تشکر کردم و گفتم لطف دارند.

من هم بر خوبی های او در فضای جامعه شک ندارم و خوشحالم که چنین فردی است.

 

اما زندگی مشترک و شخصی با برخورد اجتماعی تفاوت های زیادی دارد

طیِ این سال ها که با یک مرد زندگی کرده ام؛

بهم ثابت شده که خوب بودن یک فرد به معنای همسرِ خوب بودن نیست!

خوب بودنِ یک آدم چه مرد چه زن، نمی تواند ملاک این شود همسرِ خوبی هم هست!!

چون در زندگی مشترک با فردی زندگی می کنیم؛

که در شرایط مختلف همۀ ویژگی ها و رفتارها و اخلاقش در جزیی ترین ها رو می شود

نزدیک ترین رابطۀ فردی، رابطۀ بین زن و شوهر هست؛

برای همین هست که می گویم خوب بودن ملاک نیست..!

 

و نکتۀ جالب دیگر این که؛ 

زن ها فکر می کنند اگر از همسرشان طلاق بگیرند و جدا شوند، 

با مردِ ایده آل تری آشنا خواهند شد و ازدواج خواهند کرد. نه! این طور نیست.

یک بار تلویزیون فردی که کارمند دفترِ ازدواج و طلاق بود گفت

ــ زن ها فکر می کنند اینو ول کنند یکی بهتر گیر میارند! نه! هیچ مردی کامل نیست!

 

منم همین نظر را دارم هیچ مردی بی عیب و کامل نیست

فرقی نمی کند زن هم همین طور. انسان کامل به ندرت پیدا می شود.

و دیگر این که افراد را باید همان طور که هستند پذیرفت 

نه این که بخواهیم آن ها را عوض کنیم

البته زن و مرد باید مکمل همدیگر باشند و باید از هم یاد بگیرند از هر لحاظ ارتقا پیدا کنند

 

آدم های خیلی خوب در شرایط خاص که قرار می گیرند؛

یک دفعه از کنترل خارج می شوند و نمی دانند چه کنند. 

و اینجا ست که آنقدر مرا می ترساند که کاملا حس می کنم به هیچ تکیه کرده ام..

بعضی ها هیچ سعی و تلاشی برای بهتر شدن خود و زندگی شان نمی کنند

گاهی گریزی نیست چون شرایط بهتری در آینده انتظار فرد را نمی کشد

پس به همان که دارد راضی می شود و در سکوت زندگی می کند. بگذریم.. خسته ام.

نوشته شده در شنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩٦ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ توسط م.ب | نظرات ()

آرام گرفته ام

آنقدر که دریا

می تواند با موج هایش

در آغوشم به خواب رود

بی آنکه آب در دلش تکان بخورد

آرام گرفته ام

و دیگر عبور هیچ فصلی

شب های دلتنگی ام را بلندتر نمی کند!

این را تنها زنی می فهمد

که هر شب

جای ناخن هایش

"دوستت دارم" های تاریخ گذشته را

از خاطرات یواشکی اش لاک می گیرد

زنی که دیگر

هیجان هیچ عاشقانه ای

عادتش را به تاخیر نمی اندازد! / بهرام محمودی

 


نوشته شده در جمعه ٢٠ امرداد ۱۳٩٦ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ توسط م.ب | نظرات ()

یک ساعت مانده بود تا خانواده ام برگردند

خوب فکر کردم شام چه غذایی بگذارم که توی این یک ساعت زود حاضر شود؟ فهمیدم!

در فریزر را باز کردم دو تکۀ کوچک مرغ درآوردم گذاشتم بپزد

یک نصفه پیاز کوچک و یک هویج حلقه شدۀ کوچک،

به همراه فلفل زردچوبه ادویه خورشتی و نمک بهش اضافه کردم تا خوش طعم شود.

چند پیمانه برنج شستم روی شعله گذاشتم همان اول روغن افزودم تا از سر نرود

مرغ داشت غلغل می کرد و عطرش بلند شده بود یک قاشق رب افزودم شعله را کم کردم

دیدم برنج دارد غلغل می کند رشتۀ پلویی را از جعبه اش درآوردم،

دو دستۀ کوچک رشته خرد کرده داخل برنج ریختم آرام هم زدم. 

عطرِ رشته پلو واقعا اشتها آور هست. رفتم کمی سریال نگاه کردم

وقتی دوباره برگشتم مرغ کاملا پخته بود خاموشش کردم توی بشقاب گذاشتم

بعد برگشتم جلوی تلویزیون نشستم حین تماشایِ سریال، مرغ را هم ریش کردم

به آشپزخانه ام برگشتم تابه را روی شعلۀ وسط گذاشتم 

دستم را دراز کردم که روغن را بردارم بازویم به لبۀ قابلمۀ داغِ پلو گرفت! 

سریع بازویم را زیر شیرِ آب گرفتم خیلی می سوخت حرصم درآمد

دستم را چرخاندم و زیر بازویم را نگاه کردم یک خطِ بلند نازک روی پوستم افتاده بود

کلافه از دردِ سوختگی به اتاقم رفتم کرمِ سوختگی را از جعبۀ آرایشم برداشتم،

لایه ای نازک از کرم روی سوختگیِ بازویم کشیدم دوباره برگشتم آشپزخانه ام؛

در یخچال را باز کردم یک لیوان آبِ یخ پر کرده سر کشیدم جگرم خنک شد!

به جلوی اجاق برگشتم هویج ها را از قابلمه درآوردم خلالی و نازک روی تخته خرد کردم

داخل تابه روغن ریخته داغ که شد هویج ها را در تابه سرازیر کردم

همیشه از تفت دادن هویج خوشم می آید چون روغن نارنجی خوش رنگ می شود

کمی که طلایی شد گوشت مرغ ریش شده را افزودم 

زعفران نداشتم پس زردچوبه و فلفل و خیلی کم دارچین زدم کمی که تفت خورد خاموش کردم

وقتی برنج را کشیدم و آجیلش را روی پلو ریختم تلفیق رنگ ها چه اشتها آور بود!

هر چقدر هم آدم حالش بد و گرفته باشد، گریزی از زندگی نیست..!!

نوشته شده در جمعه ٢٠ امرداد ۱۳٩٦ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ توسط م.ب | نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در جمعه ٢٠ امرداد ۱۳٩٦ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ توسط م.ب | نظرات ()

حالت تهوع داشتم و خیلی داشت اذیتم می کرد. ساعت شش عصر بود.

موهایم را از جلوی صورتم کنار زدم برخاستم لبۀ تختم نشستم 

هیچ کس خانه نبود و سکوت هیچ صدایی نمی آمد فقط از پنجره صدای خیابان.

برخاستم رفتم همان طور ایستاده بدون آن که بنشینم کامپیوترم را روشن کردم.

پوشۀ خوانندۀ مورد علاقه ام را باز کرده تمام آهنگ هایش را play زدم

بعد شروع کردم توی اتاقم راه رفتن. آنقدر راه رفتم تا حالم بهتر شود

همان طور که قدم می زدم بعضی آهنگ ها را همراه خواننده می خواندم 

یک ربع گذشت هنوز در اتاقم راه می رفتم از بدحالی بغضم گرفت اشکم را خفه کردم

 

آهنگ ها غمگین می خواندند تا این که به یکی از آهنگ های شادش رسید؛

با آهنگ زمزمه کردم ریتم شادمانه در جانم ریخت

آرام با نوکِ انگشتانم لبۀ دو طرف دامن کوتاهم را گرفتم و 

کودکانه مثل پرنسس های کارتونی با طمانینه حینِ راه رفتن کمی برای خودم رقصیدم

لبخند زدم و شادمانه با آهنگ رقصیدم.. در تنهایی.. بی اعتنا به تهوع و حالِ بدم.

آهنگِ بعدی که شروع شد دوباره با آن ریتم گرفتم و آرام خواندم اما با غم..

دوباره سکوت کردم و عرضِ اتاقم را قدم زدم نیم ساعت بی وقفه قدم زدم تا آرام شدم.

 

نوشته شده در دوشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٦ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ توسط م.ب | نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در دوشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٦ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ توسط م.ب | نظرات ()

عجیبه.. ؛ امروز

یه حال و هوایی داشتم که همه اش دلم می خواست تولدم باشه!

نوشته شده در پنجشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٦ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ توسط م.ب | نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در پنجشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٦ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ توسط م.ب | نظرات ()

وقتی صبح زود به طلوع خورشید از پنجرۀ اتاقم در آن تاریکی خیره شدم؛

عمیق ترین حس دنیا را داشتم و آن لحظه تو چقدر تپنده در قلبم می کوبیدی

آی عشق..! آی حالِ خوبِ قلبِ من.. تو که باشی همۀ غم ها را زمین می زنم!! | م.ب

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩٦ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ توسط م.ب | نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٦ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ توسط م.ب | نظرات ()

بهانه گیری اش را شروع کرده بود و من داشتم جلوی آینه شالم را سرم می کردم گفتم:

ــ خب کاری نداره که! نمی خوای؟ خب نیا. بمون خونه من میرم خریدم رو می کنم میام

ــ باشه!

تعجب کردم ازین که قبول کرد اما چیزی نگفتم کیفم را روی شانه ام انداختم راه افتادم

ــ پس به چیزی دست نزنیا. 

ــ خب.

ــ کامپیوتر رو هم روشن نمی کنی!

ــ خب! 

خوبی اش این بود حالا که همراهم نمی آمد،

حداقل با این پولِ کمی که برای خریدِ وسیلۀ ضروری ام داشتم؛

خوراکی های زیادی نمی خواست و خیالم راحت بود پول کم نمی آورم.

خداحافظی کردم و از خانه بیرون آمدم. هوا گرم و خیابان خلوت بود.

یادم رفته بود عینک آفتابی ام را بردارم و آفتاب  تیز اذیت می کرد 

همان طور که آرام داشتم پیاده می رفتم صدای پسرم را شنیدم که صدایم می کرد!

ــ مامان! مامان! مامان!

ایستادم به عقب نگاه کردم دیدم دارد به سمتم می دود! خنده ام گرفت. 

ــ وایستا منم بیام.

ــ تو که گفتی نمیای می مونی خونه، چی شد پس؟ ترسیدی ؟

خندید و گفت آره

ــ بالاخره که چی. باید یاد بگیری که نترسی. 

دوباره خندید و سکوت کرد. گفتم:

ــ یادت باشه رفتیم مغازه فقط اجازه داری دو تا خوراکی برداری. باشه؟

ــ باشه  باشه

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٦ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ توسط م.ب | نظرات ()

خدایا آنقدر کلافه ام که..

باز رفته و یادش رفته برای من پول بگذاره. حالا من با این پولِ خیلی کم چی کار کنم

باید حواسش به من می بود. این چندمین بار است. و فراموشی، توجیهِ خوبی نیست!

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٦ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ توسط م.ب | نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در دوشنبه ٩ امرداد ۱۳٩٦ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ توسط م.ب | نظرات ()

چنین بالکن زیبایی داشتن، حالِ خوبی دارد.. خیلی خوب.

 

نوشته شده در دوشنبه ٩ امرداد ۱۳٩٦ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ توسط م.ب | نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در یکشنبه ۸ امرداد ۱۳٩٦ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ توسط م.ب | نظرات ()

دیشب قبل از خواب یاد یک خاطرۀ قدیمی افتادم

دیشب یک لحظه رفتم به چند سال پیش به یک شبِ سردِ برفی و تو.

خواهم گفت؛

نوشته شده در یکشنبه ۸ امرداد ۱۳٩٦ساعت ٦:٠٠ ‎ق.ظ توسط م.ب | نظرات ()

وقتی که صبح می شود و چشم باز می کنم

و می بینم که همۀ آن رنج ها و سختی ها آن گریه های شبانه رفته 

حداقل آرامش بیشتری به من می دهد شاید دوباره شروع شود اما 

فعلا که در آغاز روز انگار همه چی دوباره از صفر شروع شده 

همۀ آن درد ها و گریه ها و آرزوی مرگ کردن ها رفته خورشید دوباره طلوع کرده

برای همین هست که صبح ها را خیلی دوست دارم مخصوصا سکوتِ صبح های زود.

به هر حال هر شب که با گریه سپری شده روز دیگر من آدم دیگری شدم؛ هر بار و هر بار.

نوشته شده در جمعه ٦ امرداد ۱۳٩٦ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ توسط م.ب | نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در پنجشنبه ٥ امرداد ۱۳٩٦ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ توسط م.ب | نظرات ()

مخاطب عزیز با من چند خطی از کتاب لیزا گاردنر را بخوان

به نامِ " حادثه بعدی "

فقط می خواست به خانه اش در سوسایتی هیل برگردد..

درست همان لحظه ای که الیزابت از جلوی بقالی رد می شد،

او از داخل آنجا بیرون آمده و با او برخورد کرده بود.

ابتدا سکندری خورد و داشت با سر توی خیابان می افتاد. اما پیش از آنکه

به فضای سبز کودپاشی حاشیۀ خیابان بلغزد، مرد بازوی او را گرفت و کشید.

" وای، منِ دست و پا چلفتی رو ببخشین. صاف خوردم به شما ببخشین.

حال شما خوبه، نه؟ نکنه طوری تون شده باشه؟ "

" الیزابت! " ..

" شاید،شاید بهتر باشه خودتون معرفی کنین."

" تریستان.تریستان شندلینگ."

" از کجا منو می شناسین، آقای شندلینگ؟ "

پاسخ او همان چیزی بود که بتی از آن می ترسید. او در جواب کلمه ای نگفت.

پایین پیراهنش را از داخل شلوار بیرون آورد و آن را بالا زد و پهلوی راست اش را به او نشان داد.

جراحت چندان بزرگی نبود، فقط چند اینچ طول اشت. هنوز تازه بود،

قرمز پر رنگ، تازه جراحی شده بود. یکی دو ماهی طول می کشید تا خوب شود

نوشته شده در پنجشنبه ٥ امرداد ۱۳٩٦ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ توسط م.ب | نظرات ()

با رخوت از خواب بیدار شدم پنج بعد از ظهر بود 

اما هنوز خستگی ام در نرفته بود و دلم می خواست بیشتر بخوابم

ولی نمی توانستم به این همه کار انجام نشده بی خیال باشم

برخاستم رفتم سراغ یخچال و پر از عطش دو لیوان آب یخ سر کشیدم 

به فضای خانه و بهم ریختگی اش خیره شدم در سکوت دست به کار شدم

دیگر وقتی غروب شد کلی کار انجام شده بود یادِ شام افتادم؛

به آشپزخانه ام رفتم پیاز کوچکی برداشته دو نیم کردم نصفش را خرد کردم

توی قابلمه ریخته تفت دادم فلفل و زردچوبه رویش پاشیدم

درِ کابینت را باز کردم ظرف عدس را بیرون کشیدم به اندازه پاک کردم شستم

جلوی شعله برگشتم قدری دارچین به پیاز سرخ شده اضافه کردم عدس را ریختم

یک ساعت بعد که خوب جا افتاد نصف قاشق رب گوجه افزودم

دوباره  سراغ یخچال رفتم یک عصارۀ گوشت بره برداشتم از وسط نصف کردم،

و نصفه اش را بین انگشتانم پودر کردم داخل عدسی ریختم 

از سبد سیب زمینی کوچکی برداشتم ریز خرد کرده داخل قابلمه ریختم کمی نمک زدم

به اتاق برگشتم کمی دکور اتاق را تغییر دادم جاروبرقی کشیدم مدتی بعد 

دوباره به عدسی سر زدم کاملا پخته و جا افتاده بود خاموش کردم که در زدند.

پسرم بود خسته از کلاس برگشته بود بدون این که سلام دهد خواب آلود به اتاق رفت

بعد از شام جلوی تلویزیون لم دادم مسابقۀ دستپخت را دیدم

از داور فرانسوی اش " فرانسوا " خیلی خوشم می آید شیفتۀ داوری اش هستم.

مسابقه که تمام شد تلویزیون را خاموش کردم به آشپزخانه رفتم ظرف های شام را شستم

لامپ ها را خاموش کردم به اتاقم رفتم دیدم پسرم روی تختم خوابیده؛

فکر می کردم در اتاق خودش خوابش برده بالش کوچک تری زیرِ سرش گذاشتم

خسته کنارش دراز کشیدم به موهایش دست کشیدم دستش را با محبت گرفتم

دستِ دیگرش که مشت بود انگار که خواب ببیند بالا آرود محکم کوبید توی چشمم؛

چشمم درد گرفت اما خنده ام گرفت موهایم را رها کردم چشم روی گذاشتم. الهی شکر.

نوشته شده در چهارشنبه ٤ امرداد ۱۳٩٦ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ توسط م.ب | نظرات ()

ــ مامان..!

ــ بله؟

ــ میشه شماره ات رو بِدی به من؟

ــ چی؟؟؟

ــ میشه.. شمارۀ گوشی ات رو روی یه کاغذ بنویسی بدی به من؟

ــ شماره گوشیم؟! 

خیلی ناراحت و با بغضِ خیلی سنگینی گفت:

ــ آره.. آخه من دلم برات خیلی تنگ میشه 

ثانیه ای شوکه از حرفش بهش خیره شدم. به خودم آمد لبخند زدم گفتم:

ــ اما من که همیشه پیش ات هستم عزیزِ من. من که همیشه پهلوی تو ام

ــ ولی بیدار بشم ببینم نیستی دلم برات تنگ مبشه میخوام زنگ بزنم باهات حرف بزنم

با محبت در آغوشش گرفتم و بهش آرامش و قوتِ قلب دادم.

نوشته شده در سه‌شنبه ۳ امرداد ۱۳٩٦ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ توسط م.ب | نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در دوشنبه ٢ امرداد ۱۳٩٦ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ توسط م.ب | نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در شنبه ۳۱ تیر ۱۳٩٦ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ توسط م.ب | نظرات ()

اگر دلت گرفته سکوت کن

این روزها دیگر کسی معنای دلتنگی را نمی فهمد. | زویا پیرزاد

.

.

بعد کمی که می گذره می بینی چقدر حال بهتری داری ازین سکوت. | م.ب

نوشته شده در پنجشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٦ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ توسط م.ب | نظرات ()

سرحال وارد آشپزخانه ام شدم. سینک را پر از آب و شوینده کردم

همه ظرف های نشُسته را جمع کرده توی آبِ کف آلود سینک فرو کردم

قابلمه ای از کابینت بیرون کشیدم پیازی کوچک را نگینی داخلش خرد کردم

از یخچال قطعه ای کره برداشتم کف قابلمه انداختم شعله را روشن کردم تفت دادم

دوباره در یخچالم را باز کرده یک قارچ و یک هویج کوچک برداشتم 

هر دو را خرد کرده به پیاز اضافه کردم دوباره کمی تفت دادم

عطرِ خوش کره مارگارین در فضای آشپزخانه ام پیچید.. عطر خوشِ زندگی.. لبخند زدم.

روی سبزیجات کمی زردچوبه و فلفل پاشیدم و قدری ادویۀ خورشتی و نمک.

برگشتم در فریزرم را باز کردم لوبیا قرمز و تکه ای مرغ و نخود فرنگی برداشتم.

آن ها را روی میز گذاشته دوباره در یخچالم را باز کرده رب گوجه برداشتم. 

سبزیجات به آرامی روی شعله جلز و ولز می کرد ترانه ای را با خودم زمزمه کردم

همان طور که غذا را هم می زدم شادمانه تر خواندم و لبخند زدم. 

نصف قاشق رب به سبزیجات اضافه کردم کمی تفت دادم خوشرنگ شود.

بعد لوبیا سبز سرخ شده و نخود فرنگی و مرغ را افزودم و به اندازه آب ریختم.

شعله را میزان کردم و با آسودگی جلوی سینک به ظرف شستن ایستادم.

حالم خوب بود خیلی خوب. دلتنگ بودم عجیب؛ اما لبریز عشق بودم شادی ام از همین بود.

نوشته شده در پنجشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٦ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ توسط م.ب | نظرات ()

شوخی خوبی نکرد! بعضی آدم ها فکر می کنند صمیمیت یعنی شوخی بیجا.

نباید ایمان آدم ها را حتی به شوخی به سخره گرفت.

آرام و خونسرد همان طور که از اتاق خارج می شدم بدون این که بهش نگاه کنم گفتم:

ــ حرفت قشنگ نبود. حرف قشنگی نزدی. حرفت اصلا قشنگ نبود.

آدم هایی که ایمان دیگران را با عبادت های ظاهری می سنجند خیلی ناراحت کننده اند.

اعتبارش را بیشتر از گذشته در نزدم از دست داد. سکوت کرد چون نمی دانست چه بگوید.

من بدون این که ناراحت شوم سرد و بی روح سرگرم انجام کارهایم شدم.

خدای مهربانم از تو می خواهم مراقبم باشی تا درست رفتار کرده خوب سخن بگویم. یا الله..

نوشته شده در یکشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٦ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ توسط م.ب | نظرات ()

همسرم خیلی دیر آمد نهارش را دادم برایش میوه آوردم کتری برای چای گذاشتم

دیگر وقتی چای دم کشید و در استکان ها ریختم آوردم از خستگی خوابش برده بود

آرام صدایش کرد تا بیدار شود تا خواب نماند داشت دیرش می شد

به تنهایی چایی ام را خوردم کمی سرگرم گوشی ام شدم تا همسر و پسرم برای چای آمدند

حسابی با هر دویشان آرام و ساکت شوخی کردم و مدام از حرف های من می خندیدند

چایش را که خورد دوباره رفت. من هم به آشپزخانه رفتم تا کارهایم را تمام کنم بروم خرید.

هندزفری ام در گوشم گذاشتم گوشی ام را به لباسم وصل کردم جلوی سینک ایستادم

همان طور که ساکت ظرف ها را کف می زدم می شستم ترانه را حزین زمزمه می کردم

خودم هم حالم را نفهمیدم چه شد پر از بغض شدم لحظه ای دست کشیدم

چشمانم پر از اشک شده بود خودم را کنترل کردم تا در حضور پسرم گریه ام نگیرد؛

هیچ وقت نگذاشته ام بغض ها و اشک هایم را ببیند 

یک نفس عمیق کشیدم بر خود مسلط شدم به ظرف شستن ادامه دادم 

اما قفسۀ سینه ام تیر می کشید اعتنا نکردم اما غم به جانم چنگ انداخته بود..

کارم تقریبا تمام شده بود دستانم را با حوله خشک کردم روی صندلی نشستم آرام شوم

نوشته شده در یکشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٦ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ توسط م.ب | نظرات ()

به یادداشت هایم خیره می شوم 

سطرهایی از برگه ها را چند تا در میان رد می کنم و می خوانمش

از وسط دو نیم کرده همه را پاره پاره می کنم روی میزم پرت می کنم

کلافه سرم را بین دستانم می گیرم و به میز تکیه می دهم 

دلم چای می خواهد که تنها کنار پنجره بنشینم بنوشم به هیچ چیز فکر نکنم.

اما حوصلۀ کتری گذاشتن و دم کردن چای را ندارم بیرون هوا ابری و گرفته است

از صبح چند بار دلم می خواست بروم کیک تازه ای بپزم تا حال و هوایم عوض شود اما..

نوشته شده در جمعه ٢۳ تیر ۱۳٩٦ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ توسط م.ب | نظرات ()

چند روز پیش فیلم سینمایی " هفت ماهگی " را نگاه کردم.

باران کوثری چقدر خوب بازی کرده بود و پگاه آهنگرانی چقدر متفاوت

فیلم قشنگی بود اما متاثرم کرد دلم گرفت از تماشای فیلم

چند ساعتی حوصله نداشتم اغلبِ مردها، قدرِ زن زندگی خود را نمی دانند.

ساکت و سرد جلوی سینک ایستادم ظرف ها را شستم 

اگر آدم ها مرا به حالِ خودم بگذارند خوب بلدم خودم چطور حالم را در تنهایی ام خوب کنم.

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٦ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ توسط م.ب | نظرات ()



      قالب ساز آنلاین